یه فروردینی پر از افکار خاص!

I come back... forever

دفن خواهم کرد...
پر از اشکمــ ولی میخندمــ به سختی

به قول فــــــروغ که میگفت:شهــامت میخواهد ســـــــرد

باشی ولی گــــــــرم لبخند بزنی

من از خــــود هم بریده ام!!!

میخواهم تــــــو را دفن کنم

در زمینی ســــرد

و یا در عمق وجودم شـــــــاید!!!

من به خــــود می آیم

روزهاست که دیگـــــــر احساست نمیکنم

شاید تنهــــــایی ینی این

به خــــود میگویم

گاهی هیچ کس را نداشته باشی بهتـــــــر است

پس تو را دفن خواهم کـــــرد ...




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 ] [ 20:06 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

سخت .... میگذرد....

خیلے  سخت مے گذرد ، چـه باید کرد ؟

شیخ مے فرماید : خودت که مےگویے ، سخت مےگذرد ، سخت کــه نمےماند!

پس خـــدا را شکــر کــه مےگذرد و نمےماند...
 
 

 
و نَراهُ قَریبا






طبقه بندی: نوشته های دیگران، واقعیت ها،
[ چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 ] [ 20:39 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

نماز دو نفره...

 


خــــدایا
دلم هوس یک نماز دو نفره کرده است ...
فقط من باشم و تو !!!!!

 





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 ] [ 14:41 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

ما دیگر فقیر نیستیم....

 


خداروشکر ما دیگرفقیر نیستیم
دیروز پزشک روستا گفت:
چشمان پدرم پر از آب مروارید است!!!!





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 ] [ 14:30 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

تاوان...
[ پنجشنبه 15 فروردین 1392 ] [ 19:17 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

خـانه تـکانی دلـت و سال نو مبـارک



غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
 
دلت را بتکان
 
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

 
بگذار همانجا بماند
 
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
 
قاب کن و بزن به دیوار دلت
 
...

 دلت را محکم تر اگر بتکانی
 
تمام کینه هایت هم می ریزد
 
و تمام آن غم های بزرگ
 
و همه حسرت ها و آرزوهایت


 ...


حالا آرام تر، آرام تر بتکان
 
تا خاطره هایت نیفتد
 
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
 
خاطره، خاطره است
 
باید باشد، باید بماند


 ...



کافی ست؟
 
نه، هنوز دلت خاک دارد
 
یک تکان دیگر بس است
 
تکاندی؟
 
دلت را ببین
 
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

 
حالا این دل جای "او"ست
 
دعوتش کن
 
این دل مال "او"ست...
 
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل
 
یک دل و یک قاب تجربه
 
یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"


 

 عید نوروز مبارک




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ یکشنبه 27 اسفند 1391 ] [ 20:29 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

آخه من یه دخترم!!

این یک داستان واقعی است شاید پند آموز باشد

مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من

کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی

شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با

دو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و

پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردند

سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند،

متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد.

یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان او

را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد.

مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان

دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا

می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند. برادرم اشک‌هایش را پاک کرد و

دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم

و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن

را آن زمان فهمیدم.

موضوع نقاشی، کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی ‌که

دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده

بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم

مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود

و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد.

با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و

مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد.

گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم.

گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم.

مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفت

عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها

واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی

دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر

است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی.

فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان

رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا

شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر

پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را

می‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.

خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر

اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند.

به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.

مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن

ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد.

لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات

شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه

معلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت

آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی

دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من

نمی دانستم ...

مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می

شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت:

فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟

معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و

این بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم

خداحافظی کرد.

آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمد

و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد.

معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش

خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم

بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر

من عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟

من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی

گریه‌ام را بگیرم.داداشم گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفتم آخه من یه دخترم!.





طبقه بندی: از هر دری سخنی!، واقعیت ها، نوشته های دیگران،
[ شنبه 5 اسفند 1391 ] [ 17:37 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

تا اطلاع ثانوی، تعطیل است!
گاهی چقدر ساده احمق می شویم

بدون هیچ درگیری

بدون هیچ دلگیری

بدون هیچ . . .

ولی دوس داشتنم از روی حماقتم نبود. فقط به خاطر دلم بود.

خیلی منتظر شدم بیاد

مخاطب خاص رو می گم. اما انگاری اینروزا ، مخاطبای خاصم دیگه خاص نیستن

خوب اگه بودن که . . .

بگذریم !!!

برای آدم گاهــی لـــازمه
چنــد وقــت کــرکــره دلشـو بکشــه پــایین
جلو درش بنـویســـــــــه:
تا اطلاع ثانوی تعطـــیل اســـت
اتفاقی نیفتاده.
فقــط دلــــم گـــرفتــــه.....!

اتفاق خاصی نیفتاده

اما شماها باور نکنین.

مخاطبی که خاص بود دیگه نیس. اصلا دیگه مخاطب نیس. چه برسه به اینکه خاص باشه.

دلم براش حکم یه تیکه کاغذ پاره بود. نخواس وصله ش کنه . فقط پاره ترش کرد و ریختش دور...

کاش فقط یه بار برمی گشت اشکامو می دید . . .

برای مخاطبی نوشتم که عارش می شد باهام باشه !

تا اطلاع ثانوی تعطـــیل اســـت

هم دلم . هم عقلم . هم قلم . هم قلبم




طبقه بندی: نوشته های دیگران، واقعیت ها،
[ دوشنبه 16 مرداد 1391 ] [ 16:18 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

همچون یاس

من به دنبال کسی می گردم که دلش چون یاس است

چشم هایش به صفای گل سرخ

دستهایش پلی از احساس است

من به دنبال کسی می گردم که سرانجام نگاهش آبیست

سینه اش داغ شقایق دارد

آسمان دل او مهتابیست

من به دنبال کسی می گردم در قنوت چشم های غم زده

در حریر خاطرات کودکی

در سکوتی سربی ماتم زده

من دنبال کسی می گردم در غروب غربت آینه ها

درطلسم غصه های شاپرک

در تمام عقده ها و کینه ها

من به دنبال کسی می گردم عاشق بال کبوتر باشد

دستهای او چنان پروانه ای

روی گلهای معطر باشد

من به دنبال کسی می گردم موج در دریای عمرش بی قرار

اشکها در چشم او چون آینه

عشق او تنها عبور از انتظار

 






طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ شنبه 14 مرداد 1391 ] [ 13:28 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

داستان خلقت زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.

فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: “چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟”

خداوند پاسخ داد:

“دستور کار او را دیده‌ای‌؟

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.”

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

“این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید.”

خداوند گفت :

“نمی شود!!

چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،

یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.”

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.


“اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی.”

“بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.

تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد.”

فرشته پرسید :

“فکر هم می‌تواند بکند؟”

خداوند پاسخ داد :

“نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.”

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

فرشته پرسید :

“اشک دیگر برای چیست؟”

خداوند گفت:

“اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.”

فرشته متاثر شد:

“شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند.”

زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.

همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.

سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.

بار زندگی را به دوش می‌کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.

وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.

برای آنچه باور دارند می‌جنگند.

در مقابل بی‌عدالتی می‌ایستند.

وقتی مطمئن‌اند راه حل دیگری وجود دارد، نه را نمی‌پذیرند.

بدون قید و شرط دوست می‌دارند.

وقتی بچه‌هایشان به موفقیتی دست پیدا می‌کنند گریه می‌کنند.

وقتی می‌بینند همه از پا افتاده‌اند، قوی و پابرجا می‌مانند.

آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد

زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.

کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،

آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند

زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.

خداوند گفت: “این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!”
عکس داستان خلقت زن

فرشته پرسید: “چه عیبی؟”

خداوند گفت:

“قدر خودش را نمی داند . . .”





طبقه بندی: نوشته های دیگران، واقعیت ها،
[ چهارشنبه 4 مرداد 1391 ] [ 17:39 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

اندکی کنارم بمان



تنها به اندازه ی نم باره ای کنارم باش

تمام جاده های جهان را به جست و جوی نگاه تو آمدم

پیاده

باور نمی کنی؟؟؟

پس این تو

این پینه های پای پیاده ی من

حالا بگو

در این تراکم تنهایی

میهمان بی چراغ نمی خواهی؟





طبقه بندی: نوشته های دیگران، از هر دری سخنی!،
[ جمعه 30 تیر 1391 ] [ 15:05 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

عین نویسنده ی این جملات باش

هر وقت زندگی یه ضربه بهت زد ، آروم لبخند بزن و بهش بگو :

” جوجه ! همه زورت همین بود !؟ “


یه آدمایی هم هستند که هیچ وقت ترکت نمیکنن

ولی بلدن کاری کنن

تا خودت یواش یواش ترکشون کنی…


در دسترس بودنت دیگر برایم ارزش ندارد ....
اکنون نه مشترک هستی ؛
نه مورد نظر ... !!!





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ چهارشنبه 28 تیر 1391 ] [ 15:45 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

به آرزو احترام بگذار!





سر جوانی ناراحت و آشفته حال نزد شیوانا آمد و با اندوه به او گفت: " پدری داشتم که همت و پشتکار چندانی نداشت. بدنش ضعیف و ناسالم بود و در طول عمرش نتوانست شغل مناسب و پردرآمدی را برای خود دست و پا کند. تحصیلات چندانی هم نداشت و خلاصه یک آدم بسیار معمولی بود که در فقر و تنهایی از دنیا رفت.
اما همین انسان بسیار معمولی برایم وصیت کرده که صبح ها از جا برخیزم و به ورزش بپردازم و درس هایم راخوب بخوانم و فنون و مهارت روز را به کمال یادبگیرم. وقتی او خودش نتوانسته در هیچ یک از این امور پیشرفتی داشته باشد، چگونه می تواند از من انتظار داشته باشد که به آرزوهایش جامه عمل بپوشانم؟"
شیوانا به چشمان پسر جوان خیره شد و از او پرسید:" یعنی می گویی او اجازه دهد تو هم کسی مثل او شوی!؟ یعنی یک فرد بی همت و ضعیف و کم سواد و خیلی معمولی!!؟ فقط به این دلیل که خودش نتوانسته از این مرتبه بالاتر رود!؟"
پسرک آهی کشید و لختی سکوت کرد و آنگاه سر بلند کرد و از شیوانا پرسید:" به من بگوئید چگونه می توانم به روشی غیر از آنچه وصیت کرده روح ناآرام او را آرام سازم!؟"
شیوانا تبسمی کرد و گفت:" هیچ راه دیگری وجود ندارد. ما برای آرام سازی راه رفتگان و عزیزانمان باید به آرزوهای متعالی آنها احترام بگذاریم و با جامه عمل پوشاندن به این آرزوها به آنها ادای احترام کنیم. مهم نیست پدر تو چگونه بوده است. او آنگونه زندگی را از نزدیک لمس نمود و به این نتیجه رسید که این شیوه زندگی هیچ فایده ای ندارد ، به همین خاطر آرزو کرد که فرزند عزیزش آن مسیر را دنبال نکند! به همین خاطر وصیت کرد که تو چنان باشی که مثل او نشوی! پس تو هم چاره ای نداری ! باید به آرزویش احترام بگذاری!"




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ دوشنبه 12 تیر 1391 ] [ 13:22 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

من




من از تو آغاز می شوم
مثل آسمان که از زمین
تو در من می وزی
با لهجه تمام گلدان ها
و در روح من رخنه می کنی
آن سان که بنفشه ها
در کوهساران
صخره ها را می شکافند
و زیبائی را
در هوا نجوا می کنند
چشم هایت
در دلم می پیچد
هم آوای گل های وحشی
در نی زارهای بارانی
و من هم سان قایقی رها
در توفان عطر تو
بالا و پایین می روم
نفس های تو
شکست می دهد
تمام رویاها را




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ دوشنبه 12 تیر 1391 ] [ 13:21 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

و خداوند...

و خداوند… 

روز اول آفتاب را آفرید 

روز دوم دریا  

روز سوم صدا را

روز چهارم رنگ ها را

روز پنجم حیوانات را

روز ششم انسان را

روز هفتم خداوند با خود اندیشید :          

دگر چه چیزی را نیافریده ام؟!

پس تو را برای من آفرید…

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

برای لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بنفشی بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

 و پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ی قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم…

شاعر : پل الوار





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ چهارشنبه 31 خرداد 1391 ] [ 13:27 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

دارم می میرم...
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم:
راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت:
من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...ا




طبقه بندی: نوشته های دیگران، از هر دری سخنی!،
[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 16:09 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

فریدون مشیری





کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
آه، وقتی که تو، لبخند نگاهت را می تابانی
بال مژگان بلندت را می خوابانی
آه، وقتی که تو چشمانت را
آن جام لبالب از جان دارو را
سوی این تشنه جان سوخته ، می گردانی
موج موسیقی عشق از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب در تنم می گردد
دست ویرانگر شوق پرپرم می کند
ای غنچه رنگین پر پر...

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد،

رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز،

نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر،

اهتزار ابدیت را می بینم
پیش از این سوی نگاهت، نتوانم نگریست
اهتزار ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست؟
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ...




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 11:57 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

سخنی از انیشتن


  Let every man be respected as individual and no man idolized
به فردیت هر كس احترام بگذار اما از هیچكس بت نساز

«آلبرت انیشتن»




طبقه بندی: نوشته های دیگران، واقعیت ها،
[ سه شنبه 23 خرداد 1391 ] [ 14:37 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

زیباترین قسم سهراب سپهری
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز




طبقه بندی: نوشته های دیگران، از هر دری سخنی!، واقعیت ها،
[ جمعه 19 خرداد 1391 ] [ 14:35 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

میخواهم یاد بگیرم...
میخواهم از دنیا این هارا یاد بگیرم
دوست دارم دنیا به من یاد بدهد:
-با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

2-با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه میکند.

3-از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزاری خواهد کرد.

4-با کودک بحث نکنم چون مرا با دانش خویش می سنجد و هم سطح خویش میپندارد.

آیا دنیا این ها را به من می آموزد؟ یا من باید به دنبال معلمی دیگر باشم؟






طبقه بندی: واقعیت ها، نوشته های دیگران،
[ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 19:59 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 12 :. [ ... ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ 11 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic