تبلیغات
یه فروردینی پر از افکار خاص! - مطالب خرداد 1391

یه فروردینی پر از افکار خاص!

I come back... forever

و خداوند...

و خداوند… 

روز اول آفتاب را آفرید 

روز دوم دریا  

روز سوم صدا را

روز چهارم رنگ ها را

روز پنجم حیوانات را

روز ششم انسان را

روز هفتم خداوند با خود اندیشید :          

دگر چه چیزی را نیافریده ام؟!

پس تو را برای من آفرید…

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

برای لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بنفشی بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

 و پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ی قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم…

شاعر : پل الوار





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ چهارشنبه 31 خرداد 1391 ] [ 13:27 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

کاج ها در بکر اند...
نیمکت کهنه باغ

خاطرات دورش را...

در اولین بارش زمستانی از ذهن پاک کرده است...

خاطره ی شعرهایی که هرگز نسروده بودم...

خاطره ی آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی...


حسین پناهی








طبقه بندی: از هر دری سخنی!،
[ سه شنبه 30 خرداد 1391 ] [ 10:28 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

خدایا! اون دختر فقط چهار سالش بود...
گفتم: گریه نکن عزیزم نترس نگران نباش بابا و مامانت دارن میان
گفت: من نه بابا دارم نه مامان
گفتم: اشکالی نداره عزیزم گریه نکن گریه کار بچه کوچولو هاست
با چشم های پر از اشکش گفت: مگه من بچه نیستم؟ چرا به من نمیگی بچه؟ من فقط چهار سالمه نه بیشتر...همین...مگه من با اون بچههه که داره با مامان و باباش میره فرق دارم؟؟ چرا خدا به اون بابا مامان داده به من نه؟؟ چرا گذاشته که از چهار سالگی آواره ی کوچه و خیابون باشم؟ مگه خدا ما دختر بچه ها رو دوست نداره؟؟ هه چرا دوست داره ولی منو دوست نداره....
سرشو گذاشت رو زانوهای خاکیش و گریه شو ادامه داد...
من، چی کار باید میکردم؟ خدایا من چیکار باید میکردم؟؟ چرا باید خانواده نداشته باشه؟؟ این مگه حقش نیست؟؟ این چه سرنوشتیه خدا؟! این دختر چت گناهی کرده؟؟ باید به گناه دو نفر دیگه بسوزه؟؟ خدا کجاییی پس؟ چرا نمیشنوی؟ چرا نیستی؟؟ مگه اون دختر چه قدر جرات داره مگه چه قدر توان داره؟؟ مگه میتونه بی مهر و محبت زندگی کنه؟؟






طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 22:06 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

لعنت به من... از مازیار فلاحی

لعنت به من چه ساده دل سپردم

لعنت به من اگر واسش می مردم

دست منو گرفت و بعد ولم کرد

لعنت به اون کسی که عاشقم کرد

یکی بگه که ماه من کی بوده

مسبب گناه منکی بوده

سهم من از نگاه تو همین بود

عشق تو بدترین قسمت بهترین بود

تو دل بارون منو عاشقم کرد

بین زمین و آسمون ولم کرد

یکی بگه که چه جوری شد که این شد

سهمتو آسمون و من زمین شد







طبقه بندی: از هر دری سخنی!،
[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 21:00 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

دارم می میرم...
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم:
راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت:
من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...ا




طبقه بندی: نوشته های دیگران، از هر دری سخنی!،
[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 16:09 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

نیمکت ها
اگر تو روی نیمکتی
این سوی دنیا
تنها نشسته ای
و همه ی آنچه که نداری کسی ست

آن سوی دنیا
روی نیمکتی دیگر
کسی نشسته است
که همه ی آنچه ندارد
تویی


نیمکت های دنیا را بد چیده اند...
ما بی تقصیریم
 

اگه دوست داری برو توی ادامه ی مطلب و عکس هاش رو ببین



ادامه مطلب



طبقه بندی: واقعیت ها،
[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 15:37 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

حرف هایی از جنس آرامش
راز و نیاز با خدا
گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که ھوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه های دیروز بود و ھراس فردا ، بر شانه ھای صبورت بگذارم و آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه ھای تو کجا بود ؟
گفت: عزیزتر از ھر چه ھست ، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگی ، بلکه در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه ھستی .
من ھمچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن ھمه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر از ھر چه ھست ، اشک تنھا قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکھایت به من رسید
و من یکی یکی بر زنگارھای روحت ریختم تا باز ھم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنھا اینگونه میـشود تا ھمیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راھم گذاشته بودی ؟
گفت : بارھا صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو ھرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود ،که عزیزتر از ھر چه ھست از این راه نرو که به ناکجاآباد ھم نخواھی رسید .

گفتم : پس چرا آن ھمه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزی ات دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناھت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارھا گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی .آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنھا اینگونه شد که صدایم کردی .

گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار می کنی ھمان بار اول شفایت می دادم.

گفتم :مھربانــترینم ، دوستت دارم ...
گفت : عزیزتر از هرچه هست ، من هم دوستت دارم ...




طبقه بندی:
[ شنبه 27 خرداد 1391 ] [ 20:28 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

آسمان شب
بنگر، چگونه یک ستاره عمر خود را از دست میدهد
بنگر، که چگونه از آسمان به زمین می آید
بنگر، که چه طور آرام و بی صدا خانه اش را ترک میکند
بی آن که دیگر ستاره ها را بیازارد
آرام آرام آرام
بیا من و تو هم این گونه زمین را ترک کنیم
بیا تا آرام آرام به هم نزدیک شویم تا دست هایمان مارا به هم برسانند
بیا پایانی که به ما تحمیل شد را ترک کنیم
نگاه کن
آسمان را آن هم شب هنگام که سکوت همه جارا فرا گرفته
ستاره هایش شبانه هجرت میکنند
چه آرام...






طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ شنبه 27 خرداد 1391 ] [ 15:33 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

فریدون مشیری





کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
آه، وقتی که تو، لبخند نگاهت را می تابانی
بال مژگان بلندت را می خوابانی
آه، وقتی که تو چشمانت را
آن جام لبالب از جان دارو را
سوی این تشنه جان سوخته ، می گردانی
موج موسیقی عشق از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب در تنم می گردد
دست ویرانگر شوق پرپرم می کند
ای غنچه رنگین پر پر...

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد،

رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز،

نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر،

اهتزار ابدیت را می بینم
پیش از این سوی نگاهت، نتوانم نگریست
اهتزار ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست؟
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ...




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 11:57 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

شروع می کنم
صندلی من
شروع من است
جایگاه بودن من هست
نقش مرا بازی میکند
زمانی که نیستم
امروز
به کنار صندلی ام رفتم
خواستم ببینم
آیا هنوز هم نقشش را خوب بازی میکند...یا...نه؟؟
رفتم ... اما...صندلی ام آنجا نبود
از آنجا رفته بود
او هم مثل من
هجرت را آغاز کرده بود
صندلی من کجایی؟؟ دلم هوایت را کرده است...نمی آیی؟؟






طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ پنجشنبه 25 خرداد 1391 ] [ 16:08 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

وابستگی و وارستگی



روزی گدایی به دیدن درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت: من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم.
با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گدائیم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.
صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند؟

نتیجه اخلاقی: در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود؛ وارستگیست که خودنمایی می کند.





طبقه بندی:
[ پنجشنبه 25 خرداد 1391 ] [ 11:55 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

چقدر دوستش دارم
یکی را دوست دارم ولی او باور ندارد.
یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد

زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم !
کسی را دوست دارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمی توانم

دستانش را بفشارم !
یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد !
یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست !
یکی را برای همیشه دوست دارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا ! کسی

که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم !
یکی را تا ابد دوست دارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که

او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !
یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ، کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید

و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !
آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش

نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !
کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم



برای من عزیزترین است !
یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد ! نمی داند که

چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !
یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم !

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ، اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا

دارد !
یکی را بیشتر از همه کس دوست دارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی

نیز دوست نمی دارد !
یکی را دوست دارم با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .......... من

دیوانه وار تنها او را دوست دارم !
کاش یه روزی بفهمی که چقدر دوستت دارم !!!

خدایاHeart

دفتر جرم مرا روز جزا باز مکن Shy من به امید عطای تو خطا کار شدم




طبقه بندی:
[ چهارشنبه 24 خرداد 1391 ] [ 20:27 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

خانه ی من


خانه ات آتش گرفته است

مردی زیر باران از دهكده كوچكی می گذ شت. خانه ای دید كه داشت می سوخت ومردی را دید كه وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود. مسافر فریاد زد هی،خانه ات آتش گرفته است.مرد جواب داد: می دانم.مسافر گفت پس چرا بیرون نمی آیی؟...
مرد گفت:آخر بیرون باران می آید. مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی سینه پهلو می كنی. زائوچی در مورد این داستان می گوید: خردمند كسی است كه وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترك كند.




طبقه بندی: از هر دری سخنی!، واقعیت ها،
[ چهارشنبه 24 خرداد 1391 ] [ 11:33 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

سخنی از انیشتن


  Let every man be respected as individual and no man idolized
به فردیت هر كس احترام بگذار اما از هیچكس بت نساز

«آلبرت انیشتن»




طبقه بندی: نوشته های دیگران، واقعیت ها،
[ سه شنبه 23 خرداد 1391 ] [ 14:37 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

دوزبانه ها
جمله دوزبانه


If you know are right, stand on your word and honesty
اگر می دانی كه حق با تو است، بر روی حرف و صداقت خود بمان.

«چخوف»





متن دوزبانه


When one considers himself lowlier than the soil beneath his feet, God would help him. God’s assistance reaches the weak and the despaired
هنگـامی كـه انسـان خـود را حقـیرتر از خـاك زیـر پـایـش حـس كنـد، خـداونـد به او كـمك مـی كـند،‌ یـاری خـداونـد شـامل حــال ضـعفا و نـاامـیدان مـی شـود.

«گاندی»




طبقه بندی: از هر دری سخنی!، واقعیت ها،
[ دوشنبه 22 خرداد 1391 ] [ 14:43 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

سخنی از گاندی
If we cannot speak a bout truth calmly, it is better not to speak a bout it at all. In other one cannot control his tongue, he cannot tell the truth either

اگر نمی توان در مورد حقیقت با آرامش صحبت كرد؛ بهتر است، اصلا حرفی از آن نزنیم. یعنی كسی كه نتواند زبان خود را كنترل كند، نمی تواند حقیقت را هم بگوید.


«گاندی»





طبقه بندی: از هر دری سخنی!، واقعیت ها،
[ یکشنبه 21 خرداد 1391 ] [ 14:36 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

معنی زندگی


می گویند هر سن و سالی که داشته باشی
اگر کسی نباشد،
که با یادش،
...
چشمانت،
از شادی یا غم پر اشک شود،
هرگز زندگی نکرده ای
و من این روزها
زندگی می کنم




طبقه بندی: از هر دری سخنی!، واقعیت ها،
[ شنبه 20 خرداد 1391 ] [ 13:41 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

...ایرانی ها...
میگن یه روز نگهبان بهشت میره پیش خدا گلایه میکنه که:

آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟

ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون!


آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز
تمیز میکنم ، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است!
یک سری شون حوری های بهشت را با تهدید آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شیتیلی میگیرن.

بقیه حوری ها هم مرتب میگن مارو از لیست جیره ایرانیها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شدیم و از ریخت افتادیم.

اتحادیه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نمیخوان به دیدن زنان ایرانی برن چون اونقدر آرایش کردن و اسپری مو سرشون زدن که


هاله تقدسشون اتصالی کرده و فیوزش سوخته

در ضمن خانمهای ایرونی از غلمانها مهریه میخوان.

هفته پیش هم چند میلیون نفر تو چلوکبابی ایرانیها مسموم شدن ودوباره مردن.

چند پزشک ایرونی به حوری ها بند کردن که الا و بلا بیایید دماغتونوعمل کنیم.


خدا میگه:

ای فرشته من! ایرانیان هم مثل بقیه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نسیت!

مردی برو یک زنگی به نگهبان جهنم بزن تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!!!

نگهبان بهشت میره زنگ میزنه به نگهبان جهنم ... دو سه بار میره روی پیام گیر تا بالاخره نگهبان جهنم نفس نفس زنان جواب میده:

جهنم، بخش ایرانیان بفرمایید؟


نگهبان بهشت میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟


نگهبان جهنم آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه... این ایرونیها


اشک منو در آوردن به خدا! میخوام خودمو بازنشست کنم خدایی!!!

شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن!

تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...

حالا هم که... ای داد!!! مرتیکه ییییییی......!!!!!!چیکار به اون داری!!!!!؟؟؟؟؟


نگا تو رو قرآن داره سربسر زنای طبقه هفت میذاره
سرشو کرده تو حموم ذوبشون!!

اونورم اعتراضه چند تاشون که روی زمین مهندس بودن میگن پل صراط ایراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم!!

دارن امضا جمع میکنن که پل باید پهن تر بشه!!
 
 
هوووووووووووووو!!! آقا نکککککن!!!! بهت میگم نکن بی نا......!!! !!
لعنتی بیام چوب به......!!!!!
اوخ اوخ! من برم .... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن!!
 




طبقه بندی:
[ جمعه 19 خرداد 1391 ] [ 16:46 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

قرتی ها!!!!(واقعا ببخشید...!)
اینا بزرگ بشن
چی میشن؟؟!!!







طبقه بندی:
[ جمعه 19 خرداد 1391 ] [ 16:43 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

زیباترین قسم سهراب سپهری
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز




طبقه بندی: نوشته های دیگران، از هر دری سخنی!، واقعیت ها،
[ جمعه 19 خرداد 1391 ] [ 14:35 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه