تبلیغات
یه فروردینی پر از افکار خاص! - مطالب اردیبهشت 1391

یه فروردینی پر از افکار خاص!

I come back... forever

عکس های احساسی و رمانتیک(سری دوم)
سلام به دوستای خوبم
عکس های احساسی که توی دو تا پست قبلی گذاشته بودم یه کم زیاد بودن واسه همینم چند بخش کردم و گذاشتم.
اینم سری جدید عکس هاست. ببینین و نظر هم یادتون نره
ممنون



ادامه مطلب



طبقه بندی: از هر دری سخنی!،
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 17:03 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

نقاشی های خیابانی









طبقه بندی: از هر دری سخنی!،
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 16:55 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

عکس های احساسی و رمانتیک(سری اول)
دوستان سلام
یه سری عکس های رمانتیک براتون گذاشتم خیلی قشنگن حتما برین توی ادامه ی مطلب و ببینید و نظر هم یادتون نره.
ممنون
اینم آدرس اون سایتی که این عکس هارو ازش گذاشتم
www.salijoon.info




ادامه مطلب



طبقه بندی: از هر دری سخنی!،
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 16:34 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

Silence
Heartكاش سكوت زبان داشت!
خدا میداند چه ناگفته هایی را میگفت.




طبقه بندی: واقعیت ها، از هر دری سخنی!،
[ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ] [ 16:25 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

یه روش جذاب برای جشن گرفتن تولد!!!!!!!!!
این دختری که میبینین داره خودشو واسه جشن تولدش آماده میکنه!!!
واقعا تمام عکس ها نشان علاقه ی شدیدش به خودشه!!!

[تصویر: ?di=2132007173915]
[تصویر: ?di=5132007193213]
[تصویر: ?di=413200719329]
[تصویر: ?di=13132007193215]
[تصویر: ?di=4132007193211]
[تصویر: ?di=7132007193313]
[تصویر: ?di=1013200720365]

دوستان خوبم خواهشا واسه تولدتون هر چه قدر خواستین خرج کنین اما از این کارا نکنینا!!!





طبقه بندی: واقعیت ها،
[ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ] [ 16:17 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

عجله ممنونع حتی در دانشگاه!!!
سلام
اینو از یه وبلاگی برداشتم خیلی جذاب بود برام
امید وارم برا شما هم جذاب باشه

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! 
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینه اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعده غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. 

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همه این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند. 

آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی آن یکی میز مانده است. 

توضیح: 

چقدر خوب است که همه ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم ، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچاره اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطه تمدن است، در حالی که آفریقایی دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید:

«این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»






طبقه بندی: واقعیت ها، از هر دری سخنی!،
[ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ] [ 15:23 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

میخواهم یاد بگیرم...
میخواهم از دنیا این هارا یاد بگیرم
دوست دارم دنیا به من یاد بدهد:
-با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

2-با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه میکند.

3-از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزاری خواهد کرد.

4-با کودک بحث نکنم چون مرا با دانش خویش می سنجد و هم سطح خویش میپندارد.

آیا دنیا این ها را به من می آموزد؟ یا من باید به دنبال معلمی دیگر باشم؟






طبقه بندی: واقعیت ها، نوشته های دیگران،
[ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 19:59 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

از زبان کنفسیوس!

متن دوزبانه


A Man who possesses a strong will and composed disposition never sacrifices his moral virtues for temporary desires of life. Yes، there were men who have lived in this world and sacrifices their flesh and soul for toward the perfection and protection of their moral virtues

مردی كه دارای عزم نیرومند و اخلاقی متین است، هرگز فضیلت های اخلاقی خود را فدای هوس های زندگی نمی كند. آری مردانی در این جهان زندگی می كنند كه برای تكمیل و حفظ فضایل اخلاقی جسم و جان خود را فدا ساخته اند.

«كنفسیوس»




طبقه بندی: واقعیت ها، نوشته های دیگران، از هر دری سخنی!،
[ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 15:44 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

مامانم ...
مامان خوبم با تمام وجوم فانی ام
تو را سپاس
تو را احترام
و تنها
این تویی که لایق تمامی عزت های دنیا هستی
ای ترین من
مامان گلم
دوستت دارم






طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 21:38 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

حتی اگر نباشی....
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو آن چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آن چنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را


زنده یاد قیصر امین پور




طبقه بندی: نوشته های دیگران، از هر دری سخنی!،
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 22:57 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

زیباترین طوطی دنیا
به نظرتون این طوطوی به این خوشگلی، جوجش چه شکلیه؟





برو توی ادامه ی مطلب و ...

ادامه مطلب



طبقه بندی: واقعیت ها، از هر دری سخنی!،
[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 18:37 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

again...
و من باز بازمیگردم
به لانه ی کوچک خودم
با دل گذشته هایم که صاف بود
از پیش چینی بندزن می آیم
دلم را بند زد و داد
کارش که تمام شد
با نیم نگاهی نظاره گرم شد
پرسیدم: چه مقدار باید بپردازم؟
سری تکان داد و گفت:
قبلا پرداخته ای که حال اینجایی.




طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 17:26 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

Samsung Galaxy S III معرفی شد...
دوستان عکس های این گوشی خیلی ناز رو گذاشتم توی ادامه ی مطلب!
هرکی دوست داشت بره بببینه و حال کنه و بخونه
تشکر

ادامه مطلب



طبقه بندی: از هر دری سخنی!، واقعیت ها،
[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 17:17 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

یک داستان جالب...

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!





طبقه بندی: از هر دری سخنی!، نوشته های دیگران،
[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 15:35 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

در انتظار شکوفایی، زیبایی و باروری!
 



مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.....

پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.

پسر چهارم گفت: نه! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در "زمستان" تسلیم شوید، امید شکوفایی "بهار" ، زیبایی "تابستان" و باروری "پاییز" را از کف داده اید!

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین؛ در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!




طبقه بندی: نوشته های دیگران، واقعیت ها،
[ شنبه 16 اردیبهشت 1391 ] [ 19:20 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

کاندیدای منتخب من: ککاتیل جیگر خودم!
[ جمعه 15 اردیبهشت 1391 ] [ 19:04 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم.
در خیابانی ساکت و خلوت، پیرمردی ریز نقش راه می رفت. بعد از ظهر یک روز پاییزی بود و آفتاب گرما نداشت.

رگهای پاییزی او را به یاد تابستنهای گذشته می انداختند. شب طولانی و غم انگیز را پیش رو داشت. ناگهان میان برگهای نزدیک پرورشگاه، تکه کاغذی توجهش را جلب کرد. ایستاد و با انگشتهای لرزانش کاغذ را برداشت. خط بچه گانه روی آن را که خواند، گریست. کلمات روی کاغذ مانند شلعه های سوزان آتش در دلش زبانه کشیدند.

«کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم. کسی که این را پیدا می کنی، به تو نیاز دارم. کسی را ندارم که با او حرف بزنم. بنابراین ای کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم.»

چشمهای پیرمرد پنجره های پرورشگاه را کاوید و روی یک بچه آرام گرفت.

دختر کوچولو دماغش را به شیشه چسبانده بود و پیرمرد می دانست که بالاخره دوستی پیدا کرده است. برای دختر دست تکان داد و خندید.

آن ها می دانستند که زمستان سرد را با لبخند پشت سر خواهند گذاشت. و واقعا هم لبخندزنان زمستان را سپری کردند. آن ها از میان نرده ها با هم حرف می زدند و هدایای کوچکی را که برای هم می ساختند، با هم رد و بدل می کردند.

پیرمرد از چوب برای دخترک عروسک می ساخت. دخترک برای او نقاشی می کرد. روز اول زمستان، دخترک به طرف نرده ها دوید تا نقاشی جدیدش را به پیرمرد نشان بدهد. اما کسی آنجا نبود.

دخترک می دانست پیرمرد دیگر باز نمی گردد. به همین خاطر به اتاقش برگشت و یک مداد رنگی و کاغذی برداشت و نوشت: «کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم. کسی که این را پیدا می کنی، به تو نیاز دارم. کسی را ندارم که با او حرف بزنم، بنابراین ای کسی که این را پیدا می کنی، دوستت دارم.»






طبقه بندی: نوشته های دیگران، واقعیت ها،
[ جمعه 15 اردیبهشت 1391 ] [ 14:28 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

پسرک فال فروش
کودک فال فروشی را پرسیدم چه میفروشی ؟ گفت به کسانی که در امروز خود مانده اند فردا را می فروشم.






طبقه بندی: نوشته های دیگران، از هر دری سخنی!،
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 21:00 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

عروس هلندی من!
دوستان
نظرتون در مورد این عکس چیه؟؟








طبقه بندی: از هر دری سخنی!،
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 15:50 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

جالب ترین کلاس درس دخترانه!!




طبقه بندی: واقعیت ها،
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 15:32 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه