یه فروردینی پر از افکار خاص!

I come back... forever

راز زیبای بادبادک

نسیم قصه ی مهر رادر گوش بادبادک به آرامی زمزمه کرد.

سراسر وجودش پرشد از شوق رسیدن به آسمان پر از لطافت خوبی ها برای پر کشیدن به آسمان نیازی به کوله بار نداشت.

کوله بار پر از غم واندوهش را به خاک سپرد  وبه سوی خورشید پرواز کرد.زندگی پراز بادبادک است که باید به سوی آن پرکشید.غم واندوه راکنار بگذارآنگاه لذت خوش به اهتزاز درآمدن بادبادک خوبی ها را در آسمان احساس خواهی کرد.

 





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ شنبه 31 اردیبهشت 1390 ] [ 18:19 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

شوق ایستادن

ایستادن نخستین درسی بود که از تو یاد گرفتم حتی درانبوه مشکلات از نگاه کردن به سیاهی ها نترسم.با تردید ایستادم و از تو یاد گرفتم. ایستادن،یک قدم بلند برای رسیدن به آرزوهای رنگینم است.وقتی ایستادم تازه بلندی آسمان و انبوه ستارگان را دیدم.ازشوق ،بال هایم باز شد و به سوی آسمان آرزوها پر کشیدم و حالا وقتی به پشت سرم نگاه می کنم ،که کسی نشسته است آرزو می کنم کاش تو بودی و درس پرواز عاشقانه را به او می آموختی.





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 ] [ 18:17 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

کوله بار

ذره ذره یادم دادی که چگونه خوبی ها را برداشته ودر کوله بارم بریزم .

می درخشی و با لبخندی از مهر یادم می دهی که چگونه مشتم را با گل های بهاری از خوبی ها پر کنم.قطره قطره بر دشت آرزوهایم فرود می آیی و یادم می دهی که چگونه در راه مهربانی ها قدم بردارم،شکوفه های موفقیت را از سر راه برداشته و در کاسه ی لطف تو بریزم . من دانه دانه لحظه های زندگی ام را مدیون دستان مهربان توأم.

 





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 ] [ 18:23 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

یک لیوان شیر

یک لیوان شیر

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی  و گرسنگی شد.
او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.

در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند

  با این حال وقتی دختر جوان زیبایی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.

دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد
پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:

چقدر باید به شما بپردازم؟

دختر جوان گفت:هیچ.

مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.

پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر

می کنم.

پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد..

سالها بعد......

زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.

وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.

مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا رسید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.

نگاهی به صورتحساب انداخت
جمله ای به چشمش خورد.
همه مخارج بیمارستان قبلا با یک لیوان شیر پرداخته شده است“.
امضا دکتر هاروارد کلی    

 

 





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ شنبه 24 اردیبهشت 1390 ] [ 16:30 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

یادش به خیر

فقط صداش و قیافش و قد درازش بد بود

بد بخت بی چاره...

اولین بار دلم براش سوخت

ما ها هم که بچه شرورای کلاس

یه لحظه آروم نبودیم که

تو چشاش نیگا کردم و هرهر بهش خندیدم

یه هفته صدام مثل صدای مختار شده بود

بد بخت

چقدر لعنتش کردیم

بی چاره

همه از کلاس ریاضی فراری اند

نمی دونم چرا من به ریاضی ...

شاید چون کلاسش از اول تا آخر خنده است

...

خیلی نامرد بود

توی وبشم

درمورد من

نوشت

کاش نمی نوشت

چون منم می خواستم

براش بنویسم

خدا پدر اون کسی که اینترنت و

تلفن و بقیه اش و اختراع کرد بیامرزه

آخه راحت تر می شه حرفا رد و بدل بشه

یادش بخیر

...

دعوا سر چه چیزا که نبود...

 





طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 ] [ 16:02 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

شمارش

صحرا بر می خیزد

درختان می بارند

و آسمان به یاری انگشتانم می آید

هنگامی که می شمارم

لحظه های بی شمار

اشک های بی شمار

مرگ های بی شمار تو را...

و اگر بودی می دیدی

شن و برگ و ستاره کافی نیست.

حمید رضا شکارسری





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 ] [ 16:20 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

تسلیت
سلام
به همه ی عزاداران حضرت زهرا(س) تسلیت می گم.
امید وارم طاعات و عباداتتان مورد قبول حق قرار بگیرد.
التماس دعا







طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ شنبه 17 اردیبهشت 1390 ] [ 18:51 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

معلم

مدتی به اتمام این سال نمانده. می خواهم تا قبل از اتمام این سال ازتان تشکر کنم.

براساس قانون سوم نیوتن، هر عملی یک عکس العمل دارد. در حق من خوبی کرده اید. مرا با قانون سوم نیوتن آشنا کرده اید. من هم براساس این قانون، ازتان تشکر می کنم.

آیا به یاد دارید آن متن زیبایی که برایتان خواندم؟ یادتان هست از انشاهایم غلط املایی می گرفتید؟ اگر برای اصلاح آن اشتباهات دستم را نمی گرفتید؛ اگر در امتحان صبر نمی کردید تا به جواب برسم؛ ببینید، این کارها را در حق من کرده اید. من هم به شکرانه ی این دیدار، دعای خیر برایتان می نویسم.

می نویسم. جواب معادله های x دار درس ریاضی را. مخسی که به من یاد دادید چگونه جواب این معادله ها را بنویسم. مخسی که وقتی کتاب یا دفتر نیاوردم یا تکلیف ننوشته بودم، اجازه می دادید که ازدیگران بگیرم و در مدرسه بنویسم. از صداقت خوشتان می آمد. من هم هر روز هدیه برایتان صداقت می آوردم. از شما هم تشکر می کنم.

من این نوشته را تقدیم می کنم به همه ی آموزندگاران دروس:

 فیزیک، ادبیات و ریاضی





طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 ] [ 09:45 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

پاسخ

عشق هیچ نمی دهد الا خودش و هیچ نمی ستاند مگر از خودش

عشق مالک هیچ چیز نیست

و در تملک کسی هم در نمی آید؛

چرا که عشق را عشق کافیست.





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ شنبه 10 اردیبهشت 1390 ] [ 15:51 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

به چه می خندم؟

به چه می خندم؟

به تولد رؤیاهایم

به این زمین پر از مشقّت

به این آب روان که مهر خود را بر خاک بخیل

به بهایی پوچ و خالی می فروشد

به تو می نگرم

خنده های تو مرا به خنده وا می دارد.

خنده ها، خنده نیستند

خنده دیروز از دنیا رفت

اما

دوست دارم خنده را بیافرینم

تا دیگران خنده را از ته دل احساس کنند

و من به تو می خندم

تویی که شادی در شادی دیگران

باور کن

خنده ی من

به تو وابسته است...





طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ شنبه 10 اردیبهشت 1390 ] [ 08:54 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

تنهایی

هیچ کس با من در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها نبود

هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیج کس فکر مرا باور نکرد

خطی از شعر مرا باور نکرد

هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم رد پایش را نجست

هیچ کس آن یار نخواهد شد

هیچ کس دم ساز و همراهم نشد

هیچ کس جز من چنین مجنون نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود

هیچ کس دردی نکرد از من دوا

جز خدای من خدای من خدا...





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 ] [ 23:41 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

فقط یه لحظه گوش کن ...

 

می خواستم اسمت را روی خورشید بگذارم اما دیدم شبها در آسمان نیستی

می خواستم اسمت را روی ماه بگذارم اما دیدم روز ها در آسمان نیستی

می خواست اسمت را روی گل بگذارم اما دیدم روزی پژمرده می شوی و می میری

پس اسمت را روی قلبم گذاشتم تا همیشه در کنارم بمانی

اگر کسی به حرفت گوش کرد براش مهمی

اگرخندید و نگات کرد براش قشنگی

اگر بهت فکر کرد براش عزیزی

واگر برات یک خاطره نوشت

بدون خیلی دوست داری

میگن غرورت را بخاطر اونیکه دوسش داری بشکن ولی اونی را که دوست داری بخاطر غرورت نشکن

تا جام اجل نکرده ام نوش

هرگز نکنم تورا فراموش

اگر روزی تورا کردم فراموش

بدان شمع وجودم گشته خاموش

سلامم رابپذیر ای نور دیده

سلامم از دل و جانم رسیده

در آن موقع که نامه می نوشتم

هزاران اشک بر کاغذ چکیده

حقیقت همین احساس های دوستانه است که زندگی را مشکل می دهد

دوری ز برم گلشن جانان چه نویسم

من مرغ شیفته ام به توای دوست عزیزم چه نویسم

ترسم که قلم شعله کند صفحه بسوزد

با این دل پر خون برایت چه نویسم

دست هجران تو سامان مرا بر هم ریخت

باز گرد که امید من و سامان منی

این مپندار که نقش تو رود از نظرم

خاطرت جمع که در خواب پریشان منی

من دل به کسی بجز تو آسان ندهم

چیزی که گران خریدم ارزان ندهم

صدجان بدهم برای دل خویش

آن دل که تو را خواست به صد جام ندهم

من غم را در سکوت،سکوت رادرشب،شب رادر بستر،بستر را بخاطر اندیشیدن به تودوست می دارم.

من شفق رادر امید،امید رادر تو،تو را در دل،دل راموقع تپیدن دوست دارم.
من قرآن را بخاطر بخشش،بهار را بخاطر شکوفه هایش،زندگی را بخاطر امید هایش و وجودم را بخاطر تو دوست می دارم

یه شعله ی شکسته    یه شمع رو به بارم

خستهاز این زمون   فریاد گریه دارم

شده فضای سینه       سیه چو روزگارم

ازهمه دل بریدم      دل به کسی ندادم

عاشق شدم به چشمات    دادم دلو به دریات رفتی و پا گذاشتی    به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه عمرم تموم نمیشه

فراموشت نخواهم کرد تا جان در بدن دارم

قسم بر جامه ی پاکی که از مهر بر تن دارم

تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد

فراموشم نکن فراموشت نخواهم کرد

هر شب به دل غمزده غوغای تو دارم

نقشی به دل از قامت رعنای تو دارم

ای کاش این آشنایی ها نبود

یا به دنبالش این جدایی ها نبود

آخرین نگاه تو اولین غم من و زندگی است

ما بر آنیم که ترک رخ زیبانکنیم

وین چمن جز گل روی تو تماشا نکنیم

خوشا آن ساعت که دیئار تو بینم

کمند عبرتین تار تو بینم

نبیند خرمنی هرگز دل من

مگر آن دم که در خار تو بینم

 





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 ] [ 20:00 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

خانه ی زندگی

هرجا که بخواهی می توانی خانه ای برای دلت بسازی .

در کنار ساحل یا درمیان دریا،بالای یک کوه بزرگ یا در دشتی وسیع، تنها کافی است دلتنگی ها را کنار بگذاری وبه گونه ای دیگر زندگی را باور کنی،باورهای ما مداد نقاشی ما روی بوم زندگی می شود.

فراموش نکنی دریچه ی چشمانت را به سوی زندگی به گونه ای بگشایی که خانه ات بی پنجره نماند.





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 ] [ 18:20 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic