تبلیغات
یه فروردینی پر از افکار خاص! - مطالب اسفند 1390

یه فروردینی پر از افکار خاص!

I come back... forever

سال نو مبارک
سلام به همه دوستان بازدید کننده
امید وارم سال خوبی رو شروع کرده باشین
انشاء الله
راستی دومین روز سال رو فراموش نکنین
آخه تولد منه
به یاد همه باشین
سبزه عید گره بزنین
شاد باشین
یا علی







طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ دوشنبه 29 اسفند 1390 ] [ 15:47 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

اتمام یک بهترین
و بازهم چوب هایشان را برمیدارند و لای چخ زندگی این و آن می گذارند
همان هایی که پی منافع خود هستند و
دیگران و
زندگی دیگران و
اجتماع خود و دیگران را نمی بینند
کاش تمام میشدند

دوستان این متن رو از وبلاگ غم خاک به آدرس
http://pure-commander.persianblog.ir
کپی کردم و توی وبم گذاشتم فقط به خاطر این که وقت ندارم چیزی بنویسم
از مدیر این وبلاگ هم معذرت میخوام اما...
خیلی ناراحتم از دست کسایی که بیهوده ترین کار رو میکنن و ...
روی ادامه مطلب کلیک کنین و بخونینش
تشکر

ادامه مطلب



طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 20:46 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

و حسین پناهی..

 

به خدا ایمان داری؟؟؟  خدا تو جوونه ی انجیره ...خدا تو چشم پروانست وقتی از روزنه ی پیله اولین نگاهش به جهان می افته... خدا بزرگتر از توصیف انبیاست... بام ذهن ادمی حیاط خانه ی خداست ...خدا به من نزدیكه همین قدر كه تو از من دوری...

حسین پناهی





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 11:21 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

هفت سین (شعر)
خانمی با همسرش گفت این چنین:
کای وجودت مایه ی فخر زمین!
ای که هستی همسری بس ایده آل!
خواهشی دارم... مکُن قال و مقال!
هفت سین تازه ای خواهم ز تو
غیر خرج عید و غیر از رختِ نو
"سین" یک، سیّاره ای، نامش پراید
تا برانم مثل برق و مثل باد
"سین" دوم، سینه ریزی پُر نگین
تا پَرَد هوش از سر عمّه شهین!
"سین" سوم، یک سفر سوی فرنگ
دیدن نادیده های رنگ رنگ
"سین" چارم، ساعتی شیک و قشنگ
تا که گویم هست سوغات فرنگ!
"سین" پنجم، سمع دستورات من!
تا ببالم من به خود، در انجمن!
...
آنگه، آن بانو، کمی اندیشه کرد
رندی و دوز و کلَک را پیشه کرد!
گفت با ناز و کرشمه، آن عیال!
من دو "سین" کم دارم، ای نیکو خصال!
...
گفت شویش: من کنون یاری کنم
با عیال خویش، همکاری کنم!
"سین" ششم، سنگ قبری بهر من!
تا ز من عبرت بگیرد مرد و زن!
"سین" هفتم، سوره ی الحمد خوان...
بعد مرگم، بَهر شوی بی زبان!




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 10:59 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

خیلی ها ...
خیلی ها دارن خونه تکونی میکنن
با حرص و ناراحتی

خیلی ها دارن خونه تکونی میکنن
با خنده و شادی

خیلی ها دارن خونه تکونی میکنن
با لذت با عشق

خیلی ها دارن خونه تکونی میکنن
با نگرانی با زور

خیلی ها دارن خونه تکونی میکنن
دور از هم دور از عشق

خیلی ها دارن خونه تکونی میکنن
با بی پولی با سردرد

بیا تا دست به دست هم بدیم
با عشق با علاقه با لذت با اختیار

خونه تکونی کنیم






طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ جمعه 26 اسفند 1390 ] [ 15:26 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

سال امسال هم تمام میشود.
سال
بارش را بسته
حلالیت می طلبد
میخواهد
با کوله باری که دارد
به سوی خدا برود
و اعمال ما را با خود
به خدا برساند
دعا کنیم
اعمالمان
بتوانند دستانمان را بگیرند




طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ جمعه 26 اسفند 1390 ] [ 15:19 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

کار می کنیم تا کار نکنیم
انسان کار می کند تا کار نکند.
اگر مردم کار کردن را واقعا دوست داشتند، ما هنوز
زمین را با چوب های دستی شخم می زدیم و بار را روی
دوش خود می بردیم.
«دیل کارنگی»




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 16:05 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

شرط کمک
خدا بیشترین کمک را زمانی می کند
که شما تمام آنچه را در توان دارید انجام دهید.

«جان گری»




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 16:01 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

عشق عکس العمل نیست
تو مردم را برای آنچه هستند دوست داری یا
برای آنچه هستی؟
عشق حقیقی ثمره ی تصمیمی است که درباره ی
چگونگی رفتار خود با دیگری می گیرید.
اگر عشق شما واکنشی باشد که نستب به عمل
شخص دیگری نشان می دهید دیگر عشق نیست
بلکه یک احساس تقلبی است.

نیل دونالد والش






طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 16:36 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

فرشته
زیباست
خوابیدنش را میگویم
بنگر
چه آرام خوابیده
در کنج آسمان
زیر سایه ی ماه
دل به خواب سپرده است
با
آرامش







طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ سه شنبه 23 اسفند 1390 ] [ 16:30 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

آرام
تنهاتر از همیشه ام
و دل سوخته تر از گذشته ها
آن چنان که دلم
می خواهد
روی رودخانه
به آرامی پارو زدن را تجربه کنم
تجربه ای زیباست
دل انگیز و روح افزا
آرام و طوفانیست
و پرهیجان
زیباست برکه
آن هم به هنگام
غروب...






طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ سه شنبه 23 اسفند 1390 ] [ 16:26 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

خورشید شب...

خورشید شب .... در من دمید ...!!!

نسیمی بوی یادی را آورد ...

قطره ای از چشمی ...

و کسی چون جام شرابی ...

خاطره ای را نوشید ...!!!

کسی ..... که در سرای او ...

جز سکوت چیزی نمی روید ...!!!

آن کس ..... که با  یادی زنده می شود ...

و با هر غفلتی می میرد ...!!!

تو بدان ..... خورشید شب من و تو ...

مهتاب گونه می تابد ...!!!

مهتاب گونه عاشق می شود ...

مهتاب گونه پر میکند مرا  ... ز خوشبختی ...

خورشید شب





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 18:29 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

خورشید باش
خورشید باش، که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.

«زرتشت»






طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 18:25 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

تصویر
شب
روباه
رویا
سیاهی
نرمی
قشنگی
میبینی
به تصویر کشیدنشون
خیلی آسون تر از اونیه که فکرشو میکردی
پاشو برو وسایلتو آماده کن




طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 15:56 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

ســلام! میشه با هـم حرفــ بزنیــم ...

4ساله كه بودم فكر می كردم پدرم هر كاری رو می تونه انجام بده .
5
ساله كه بودم فكر می كردم مادرم خیلی چیزها رو می دونه .
6
ساله كه بودم فكر می كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8
ساله كه شدم ، گفتم مادرم همه چیز رو هم نمی دونه.
14
ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چیز با حالا كاملاً فرق داشت.
15
ساله كه شدم گفتم ! خب طبیعیه ، مادرم هیچی در این مورد نمی دونه ....
16 
ساله كه بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .
17
ساله كه شدم دیدم مادرم خیلی نصیحت می كنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .
18
ساله كه شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .
21
ساله كه بودم پناه بر خدا مامانم به طرز مأیوس كننده ای از رده خارجه
25
ساله كه شدم دیدم كه باید ازش بپرسم، زیرا پدر چیزهای كمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروكار داشته .
30
ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از مادر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره كرده و خیلی تجربه داره.
40
ساله كه شدم مونده بودم پدر و مادرم چطوری از پس این همه كار بر میومدن؟ چقدر عاقلن، چقدر تجربه دارن .

45
ساله كه شدم ... حاضر بودم همه چیز رو بدم كه اونا برگردن تا من بتونم باهاشون درباره همه چیز حرف بزنم !
اما افسوس كه قدرشونو ندونستم ......   خیلی چیزها می شد ازشون یاد گرفت!

حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده ......





طبقه بندی:
[ یکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 16:15 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

آزادی
آزادی یعنی انسان
هم ارباب خود باشد
هم برده ی خود
این معنی واقعی آزادی ست




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 20:07 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

انتظار بیجا
سود کردن بدون ریسک
تجربه کردن بدون خطر
و پاداش گرفتن بدون تلاش
به این می ماند که بدون اینکه متولد
شوید، انتظار زندگی کردن داشته باشید.

«برایان تریسی»




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ پنجشنبه 18 اسفند 1390 ] [ 20:02 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

تردید
به تردید های خود
تردید کنید.

«جان گری»




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ پنجشنبه 18 اسفند 1390 ] [ 18:49 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

بها دادن
«حماقت» یعنی بها دادن به چیزی که بها ندارد

«کریشنا مورتی»




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ پنجشنبه 18 اسفند 1390 ] [ 18:39 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

هرکول

قدرت عشق به قدری است که از ضعیف ترین افراد
می تواند «هرکول» بسازد.

«جان گری»






طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 17:42 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه