تبلیغات
یه فروردینی پر از افکار خاص! - مطالب اسفند 1389

یه فروردینی پر از افکار خاص!

I come back... forever

او

عشق

کلمه ای که هیچ وقت نشنیده بود

هیچ چیز از آن نمی دانست

هیچ چیز

حتی از محبتی که در آن نهفته است

عشق به او الهام شد

او همه چیز را یاد گرفته بود

همه ی راه های فرار و بازگشت را

از محبت

می دانست

حتی

وقتی که امتحانش کردیم

همه را بلد بود

او با وفا و با محبت بود

دوست داشت همه مثل او بودند

همه، همه را می دانستند

و در مواقع لازم

خوب تصمیم گیری می کردند

کاش دیگران او را باور داشتند

کاش دیگر اویی وجود نداشت

تا همه اورا ترد کنند

او به آرامی رفت

خیلی آرام

به قدری آرام که حتی سنگ ها هم نفهمیدند

که او کی رفت

کجا رفت

چه طور رفت

وقتی رفت

تازه همه او را یافتند

همانند گوهری بود

که تازه یافته شده بود

همه از رفتنش ناراحت بودند

بهترین یار رفت

بهترین دوست رفت

و ...

بهترین بهترین ها آن دوستان دیروز را درک کرده بود

آن ها تازه خودشان را یافتند

یافتند که چه گوهری را گم کرده اند

در تمام شهر

به دنبالش گشتند

گشتند و گشتند و گشتند

اما ...

دیگر خیلی دیر شده بود

تنها ...

دفتری از او مانده بود

که

تمامی  خاطراتش در آن نهفته بود

آن دفتر را با طلا جلد کردند

و تا توانستند از آن کمک گرفتند

در آخرین صفحه ی آن کتاب

نشانی یک دیوار نوشته شده بود

مردم به دنبال آن نوشته رفتند

آن جا ...

جایی جز ساحل نبود

کنار ساحل

درختی پیر خوابیده بود

از آن درخت نشانی اش را خواستند

او

به دریا اشاره کرد

و به آرامی بر روی زمین زانو زد

همه به احترامش زانو زدند

اویی دیگر وجود نداشت

او

رفته بود ...

 





طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ سه شنبه 24 اسفند 1389 ] [ 17:48 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

بگذار و بگذر..

 

بگذار و بگذر...

پرواز کن پرنده ی کوچک،  پرواز کن،  بگذر

به ماورای خیال پر بکش، از این جهان بگذر

ای  لطیف  ترین من   ،   ای  سپیدترین  کبوتر

بر فراز نسیم عشق بهشتی از ستاره ها بگذر

از اندوه بگریز و  دنیای تنهای ما  را  بگذار

بار دگر بر فراز این سرزمین پر بکش، بگذر

به سفر بی پایانت پرواز کن با دو بال سپید

تو  زیباتر  از   آنی که این جا بمانی ،  بگذر

شادی شیرینت را برگیر، از این کرانه بگذر به ساحل دیگر

آن  جا   که  آرامش  جاودان  است  ،   تنها بگذر

دمی را از دست مده، قظره ای اشک مریز

قلبت  پاک  است   و   روحت  آزاد  ،  بگذر

برو تا به بی نهایت تا اوج کیهانی صعود

برو   تا   ماورای   چنگل زمان   ،   بگذر

ماه بر خواهد آمد ، خورشید غروب خواهد کرد

و من از یاد نخواهم برد خاطره ی رفتن را، بگذر

پرواز  کن  پرنده ی  کوچک  ،   پرواز کن  ،  بگذر

پر بکش به جایی که فرشتگان می سرایند، بگذر

از این جا پر بکش، وقتش رسیده، وقت رفتن

اکنون   برو   روشنایی   را   بجوی  ،   بگذر



[ یکشنبه 22 اسفند 1389 ] [ 17:12 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

Lob

Lob
Wenn Sie sich in mein Herz,
Sie sehen den Ort
Standpunkt und die Würde, die Ihnen gegeben
Ich habe nicht einmal selbst
Ja
Ich war und die auch ein Herz,
War nur
Hilfe gesucht
Server wollte
Bis zu Stayshsh
Wie viel Sie wurden geliebt
Wann erreicht
Ich 'M Gone ...





طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ شنبه 14 اسفند 1389 ] [ 17:16 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

جواب

جواب

گریه می کنی

نگاهت می کنم

نگاهم می کنی

گریه ام می گیرد

صدایم میزنی

قلبم درد می گیرد

آغوشت راباز می کنی

در آغوش زمین می افتم

به طرفم می آیی

بال هایم را به سمت آسمان باز می کنم

صبر می کنی

می ایستم

نمی خواهی

نمی خواهم

پرواز را

زانو می زنی

زانو می زنم

گریه می کنی

تو را در آغوش می گیرم

صرایم می زنی

گوش جان می سپارم به صدایت

طلب آب می کنی

لب هایم خشک می شود

نفس می خواهی

نقش زمین می شوم

قلب می خواهی

بال هایم را باز می کنم

و جان می خواهی

و من پرواز می کنم

به سمت آسمان؛ راهی سخت در پیش می گیرم. خوش حال صدایم می زنی. طلب آب می کنی. گریه می کنی و می خندی.

به چه می خندی؟

به تو می خندم.

چه چیز من خنده دارد؟

به مرگت می خندم. خیلی عارفانه به سویم آمدی.

صدا زدم، گوش جان سپردی. صبر کردم؛ ایستادی.طلب آب کردم؛ لب هایت خشک شد. نفس خواستم؛ نقش زمین شدی. قلب خواستم؛ بال هایت را باز کردی. جان خواستم؛ و تو به پرواز در آمدی.زیبا بود. عارفانه و مظلومانه؛ سکوتت را می گویم. شناختی مرا؟ من خدایم. خدای تو. خدای تو کیست؟

خدای من خداست. همانی که صدایم کرد. طلب آب کرد. طلب جان کرد. او خدای من است. همه چیزم را خواست. چون خدایم بود؛ همه را به او پس دادم. امانتی هایش را می گویم. صحیح و سالم. تمام عمر سعی در پاکی و سلامتشان کردم. تو هم خواستی، من هم دادم.

آفرین. خوب نقشت را ایفا کردی. او مرا شناخته. به سویم آمده. صدایت می کند. جوابش نمی دهی؟

داده ام خیلی وقت پیش. دیگر نیازی به جواب من ندارد. او تو را دارد. و من هم تو را دارم.

 





طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ سه شنبه 3 اسفند 1389 ] [ 18:19 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

نیایش

نیایش

 

خدای من

 

ای صاحب بهترین خلق شده ها

 

ای سازنده بی همتای سازه های پیدا و ناپیدا

 

گرداننده قادر،ای مالک الملوک

 

خدای سبحان

 

ای مدبر یکتای زمین هاوآسمان ها

 

ای حضور بی قید

 

خدای من

 

ای بی شمار کهکشان درکهکشان درستایشت خاضع

 

در طوافت در تعجیل

 

و در گرانش تأثیرت تسلیم

 

ای منتهای هر آنچه هست

 

من...بنده ام

 

سرسپرده ای بادست های خالی،بی توشه و زار

 

اینک...آمده ام،مشتاق و مهجور

 

رو به نور،برسجاده ای به وسعت زمین،

 

در سجود،شرمگین و وامانده،

 

اما...

 

امیدوارم و دلخوش

 

آمده ام اشک آلود

 

خیره به رحمت،کرامت و رعامتت،

 

تا ببخشایی ام

 

تا راه یابم به حریمت

 

ای محرم صبور اسرار

 

مراعاتم کن و بگذر از کردارم

 

من...بنده ام

 

و تویی خداوند مهربان و بی بدیل

 

دوستت دارم ای خالق هر آنچه هست

 

باز هم فرصتی ده...باز هم

 

لبخندی چون همیشه

 

 

(سید جلال وظیفه شناس)





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ یکشنبه 1 اسفند 1389 ] [ 19:28 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه