یه فروردینی پر از افکار خاص!

I come back... forever

راه بهشت

مردی با همسر و دخترش در جادّه‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت، امّا مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان پیش رفت. گاهی مدّت‌ها طول می‌كشد تا مُرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند

 



پیاده‌روی درازی بود، تپّة بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدّت تشنه بودند. در یك پیچ جادّه، دروازة مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگ‌فرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مردِ دروازه‌بان كرد: روز به خیر، اینجا كجاست كه این قدر قشنگ است؟
دروازه‌بان گفت: روز به خیر، اینجا بهشت است

چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد آب بنوشید
همراهانم نیز تشنه‌اند
نگهبان گفت: واقعاً متأسّفم. ورود زنان به بهشت ممنوع است
مرد خیلی ناامید شد، به رغم تشنگی زیاد، حاضر نبود، تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكّر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدّت درازی از تپّه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جادّة خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایة درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالاً خوابیده بود
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد
ما خیلی تشنه‌ایم، من، همسرم و دخترم
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هر قدر كه می‌خواهید آب بنوشید
همه به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند
مسافر از مرد تشكّركرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید
مسافر پرسید: می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
بهشت
بهشت؟ امّا نگهبان دروازة مرمری هم گفت آنجا بهشت است
آنجا بهشت نیست، دوزخ است
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطّلاعات غلط باعث سردرگمی می‌شود

كاملاً برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همان جا می‌‌مانند






طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ چهارشنبه 29 دی 1389 ] [ 17:09 ] [ Mr.eC ] [ از تو...() ]

پرستو

پرستو

من پرواز می کردم.

با دوستانم پرواز می کردم.خوش حال بال می زدم.

از روی دریا،از روی دشت،از روی کوه.

از همه جا مگذشتیم.

ما کبوترهای سفید بودیم

که راه پدران و مادرانمان را می پیماییدم.

در راه،سختی ها و دشواری های زیادذی را تحمل کردیم.

تا به یک شکافت رسیدیم.من خسته شده بودم.

روی یکی از سنگ های آن جا نشستم.

در آن طرف کلاغی را دیدم که می دوید و مرا سدا می زد.

دنبال دوستانم می گشتم که هیچ کس ره جز آن کلاغ سیاه را ندیدم.

به من گفت که از روی پل به منار او بیایم.

نمی دانم چرا به آن طرف پل رفتم.

چشمانم را بستم.

و روی پل آرام پاگذاشتم

به اواسط پل که رسیدم،

صدای دوستانم را شنیدم.

چشمانم را باز کردم.

دیدم که بال های ساه کلاغ مرا به طرف خود می خواند.

اما دوستانم به من هشدار می دادند که اگر به آن طرف پل بروم،

دیگر نمی توانم به آن جا باز گردم و با آن ها بال بزنم.

پرستو،دوست صمیصی و قدیمی من که در این سفر همراه ما بود،

به من التماس می کرد که به طرف او بازگردم.

صدای سرد و خسته ی کلاغ را شنیدم.

به من گفت که کسی منتظر من است و باید به دیدارش بروم.

به کلاغ نزدیک شدم.

ناگهان...

کلاغ به من حملاه ور شد.

پرستو،دوست عزیزم،فریادی زد

و پرید و مرا از چنگال آن کلاغ بدشوم،

نجات داد.

کن به پایین پرت شدمو

دوستانم آمدند و مرا نجات دادند.

کلاغ،به جای من پرستو را برد.

هر چه بال زدم نتوانستم به اوبرسم.

تا هفته ها برایش می گریستم.

روزی با باد،رهسپار دشت شده بودم.

در باد راهی از پرهای سیاه و سفید دیدم.

آن راه را پیمودم.

به جایی سرسبز رسیدم.

پرستو،روی گلبرگ های رز سفید و قرمز و صورتی،

خوابیده بود...





طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ چهارشنبه 29 دی 1389 ] [ 16:55 ] [ Mr.eC ] [ از تو...() ]

فقط یک نگاه بود

فقط یک نگاه بود

 

دیروز بو را دیدم

امروز عاشقت شدم

فردا فدایت شدم

آری

فردا تو را دیدم

امروز عاشقت شدم

دیروز حالم از تو به هم خورد

نه

قبول ندارم

دیروز و امروز و فردایت را

چون

نه دیروز را دارم

نه امروز را

و نه فردا را





طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ دوشنبه 27 دی 1389 ] [ 17:10 ] [ Mr.eC ] [ از تو...() ]

ستایش

ستایش

اگر به دلم نگاه کنی،

جایگاه خودت را خواهی دید

مقام و منزلتی را که به تو دادم را

حتی به خودم هم ندادم

آری

من بودم و یک قلب که آن هم،

تنها بود

یاری می خواست

سروری می خواست

تا ستایشش کند

چه قدر دوست داشتنی بودی

وقتی که فهمیدی

من

رفته ام...





طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ دوشنبه 27 دی 1389 ] [ 17:07 ] [ Mr.eC ] [ از تو...() ]

خاک عشق

خاک عشق

دیروز دوباره او را دیدم.تنها کنار یک دیوار که از آن خا قرمز می ریخت.من را که دید،خودش را جمع کرد و از جایش بلند شد.خاک لباس هایش را تکان داد.می خواست از آن جا برود که گریه افتادم.ایستاد.بااختلاف ده متری از من.باپشت دست اشک هایم را پاک کردم و آن جارا ترک کردم.

فردا دوباره آمدم آن جا.تنهایی روی یکی از نیمکت های پشت دیوار نشسته بود.یک کادوی قرمز زیبا که پاپیون های قرمز و سفید به گوشه های جعبه با سوزن نشانده بود.به آرامی از کنارش رد شدم.ایستاد.ناگهان وفا آمد.من ایستادم.از تعجب دهانم باز مانده بود.وفا دست من را گرفت.به عقب کشاند.هدیه را از دستش گرفت.هدیه را روی نیمکت گذاشت.وفا دستش را گرفت.ناگهان مهر مرا به طرفش هل داد.میثاق آمد و پشتش ایستاد.من اورا بغل کردم و سرم را روی شانه اش گذاشتم و گریه کردم.وفا و مهر و میثاق،هدیه را آوردند.هدیه را باز کردم.گل رز قرمزی بود آغشته به اشک.گل رز را برداشت.آن را به چشم های من مالید.گل به درون من رفت.وفا و مهر ومیثاق،به من کاسه ای نور دادند.با نور کاسه،دلم را جلا دادم.چشم هایم را باز کردم.اثری از او،وفا،مهر و میثاق نبود.برگی سبز از آسمان فرود آمد.روی آن رابه خط کوفی نوشته شده بود:چشمت را با اشک علی پاک کردم و دلت را با نور خودم جلا دادم.پس حالا دیگر سیاهی در تو وجود ندارد.

نور ایمان،اشک علی و خاک عشق در وجود توست.من مجنون تو هستم.من خدایت هستم.خدایی که اشتباهش گرفته بودی.حال مرا می شناسی و از من شده ای؛پس تویی لیلی من...





طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ دوشنبه 27 دی 1389 ] [ 17:03 ] [ Mr.eC ] [ از تو...() ]

رد پای بارونی

رد پای بارونی

 

دیشب

 

نشسته بودم کنار پنجره

 

منتظر تو بودم

 

دلم می خواست بازم بیایی کنارم

 

باهات حرف بزنم

 

بلکه

 

یه خورده آروم بگیده قلبم

 

تورو که می بینم،

 

دلم شاد می شه

 

دلم برات تنگ شه

 

دیگه نمی تونی بایی پیشم

 

اما چرا عکسات هنوز پیشمه اما

 

من هم میام پیشت

 

جات رو رد پای بارون نشونم داد

 

...





طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ یکشنبه 26 دی 1389 ] [ 10:10 ] [ Mr.eC ] [ از تو...() ]

قاصدک

هر قاصدکی یک پیامبر است . ساکت و ساده و سبک بود ، قاصدکی که داشت می رفت . فرشته ای به او رسید و چیزی گفت .
قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید .

104834272.jpg

قاصدک رو به فرشته کرد گفت : اما شانه های من ظریف است . زیر این خبر می شکند من نازکتر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم
فرشته گفت : درست است آن چه باید تو بر دوش بکشی غیر ممکن است و سنگین ؛ حتی برای کوه اما تو می توانی . زیرا قرار است تو بی قرار باشی .
فرشته گفت : فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر .
آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد .
حالا هزاران سال است که قاصد می رود ، می چرخد و می رود ، می رقصد و همه می دانند که او با خود خبری دارد .
دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود . خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدک یک پیامبر است . پنجره بسته بود تو نشنیدی و او رد شد .
اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی ، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد .

عرفان نظرآهاری





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ پنجشنبه 9 دی 1389 ] [ 16:47 ] [ Mr.eC ] [ از تو...() ]

مژده وصل

مژده وصل

 

مژده ای دل که دگر مونس جان می آید

 

به تن از آمدنش روح روان می آید

 

نغمه ای می رسد از آمدنش بر عالم

 

گویی آن نغمه ز گلزار جنان می آید

 

می شود سبزتر از باغ،همه جای جهان

 

چون بهاری به بلندای زمان می آید

 

جلوۀ حسن درین نیمه ی شعبان بنگر

 

وعدۀ وصل،ز جانان جهان می آید

 

ظلمت و تیرگی از جام جهان بگریزد

 

پور نرگس چو مهی نور فشان می آید

 

روشن از نور وجودش همه آفاق شود

 

بانگ تکبیر زهر کوی و کران می آید

 

از قدومش همه جا غرق صفا می گردد

 

وز شمیم رخ او،امن و امان می آید

 

از عدالت شود عالم،همه بستان صفا

 

عدل گستر پی احیای جهان می آید

 

عالم پیر دگر باه جوان می گردد

 

خیزشی دردل هر پیر و جوان می آید

 

شور دیگر به سر اهل وفا می بینی

 

نور امید ز خورشید،عیان می آید

 

مژده یاران،که رسد مژده وصل

 

بهر شادی دل منتظران می آید

 

دل دریایی مردان خدا را بنگر

 

که چه آرام از این سرو رون می آید

 

«هادیا»نغمه ی شادی به سماوات رسید

 

که زمین بار دگر در هیجان می آید

 

محمدرضا هدایتی«هادی»

 

 





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ پنجشنبه 9 دی 1389 ] [ 16:37 ] [ Mr.eC ] [ از تو...() ]

میقات

میقات

 

به هوش ای دل که میقات است اینجا

 

محل نفی و اثبات است اینجا

 

از اینجا باید آهنگ سفر کرد

 

یقین خویشتن را باور کرد

 

اگر دارای سر پیوند با دوست

 

بر آر از دل خروش دوست،ای دوست

 

به آب توبه جان را پاک گردان

 

شکوفا غنچه ادراک گردان

 

حدیث مرگ قبل از مرگ این است

 

طریق وصل حق جویان چنین است

 

صفای صبح صادق بر دلم ده

 

به قرب خویش دردل منزلم ده

 

بریز از دیده اشک و های وهو کن

 

درون را چون برونت شستشو کن

 

قدم در دامن محراب بگذار

 

به سجده سرچنان مهتاب بگذار

 

بگو لبیک یا معبود،لبیک!

 

مرا تنها تویی مقصود،لبیک!

 

 

 





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ دوشنبه 6 دی 1389 ] [ 16:48 ] [ Mr.eC ] [ ازتو...() ]

Every thing that you will know is eithin

از

           زندگی را سه لایه است:

 

           یکی خواب و رویا،که شخصی است.

 

           دیگری عشق،که بین دو شخص مشترک است.

 

          سومی جهان است،جهان اشیا

 

          که کاملا آشکار است.

 

 

          آیا هر چیزی را درباره خداوند می دانی؟

 

          آیا هر چیزی را درباره عشق می دانی؟

 

          آیاهر چیزی را درباره خویش می دانی؟

 

          چه کسی هستی؟

 

          از کجا آمده ای؟

 

         به کجا می روی؟

 

        خیلی خیلی صادق باش و به بطن این پرسش ها وارد شو.

 

 

       پول سمبلی از آینده است.

 

      چرا پول را پس انداز می کنی؟-برای آینده.

 

      پول(یعنی)آینده،

 

      پول آینده ای پنهان است؛

 

     به همین دلیل است که مردم برای حال زندگی نمی کنند،

 

       آنها برای آینده و پول زندگی می کنند،

 

      و همیشه محکم به پول چسبیده اند.

 

 

     مردم می توانند فراغ عشق را تاب و تحمل آورند،

 

      اما نمی توانند از دست دادن پول را تحمل کنند،

 

     زیرا عشق پشتوانه ای برای آینده نیست.

 

     پس خسیس باش،وپول را بیاندوز.

 

    اما آدمهای خسیس هرگز با خوشی زندگی نمی کنند،

 

 

 





طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ یکشنبه 5 دی 1389 ] [ 17:13 ] [ Mr.eC ] [ از تو...() ]

و هنوز هم ...

و هنوز هم ...

 

 

       وآری   این تو بودی که مرا به دشت زیبا                       وسرسبز     قلبم،بازگرداندی

 

       وآری   این من بودم که تورابه دریای آرام قلبت رساندم.

 

       واین درست است که من هنوزهم دوستت دارم.

 

       ونه     این توبودی که مرا ازخدا جدا کردی.

 

       ونه     این من تودم که تورابه خدا رساندم.

 

       واین درست است که من هنوزهم دوستت دارم.

 

       وچرا   این من بودم که دیوانه ات شدم؟

 

       وچرا   این تو بودی که تنهایم گذاشتی؟

 

       و این درست است که من هنوزهم دوستت دارم.

 

       و...

 

 





طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ شنبه 4 دی 1389 ] [ 17:59 ] [ Mr.eC ] [ از تو...() ]

کفترک آرام گرفت

         کفترک آرام گرفت

 

         بال هایش رابازکرد

 

         قلبش برای پرواز،یاری اش نداد

 

         بال هایش رابست،چشم هایش رابست

         وبرای لحظاتی سکوت کرد

 

         بال هایش رابست،چشم هایش رابازکرد،

        

        سرش رابالاگرفت

 

         بال هایش رابازکرد،چشم هایش رابست،

 

         سرش را بالا گرفت،

 

         پرید و بال زد

 

         بال هایش یاری ندادند،باقلبش پروازکرد

 

         و مرااز ازتفاع چندکیلو

 

         متری،براندازی کردو...

 

         خسته شد،دیدهنوز برایش ایستاده ام.آمد،

 

         روی شانه ام  نشست   

 

         سرش راروی شانه ام نهاد،چشمهایش رابست،

 

         سکوت کرد

   

        خسته اش کرده بود پروازکوتاه،

 

         چون بار اولش بود

 

         دیگر توانی برای ایستادن نداشت او

 

         چون مادرش،صدایش کرده بود





طبقه بندی: نوشته های خودم،
[ شنبه 4 دی 1389 ] [ 17:55 ] [ Mr.eC ] [ ازتو...() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic