تبلیغات
یه فروردینی پر از افکار خاص! - قرارداد سلفیه!!!

یه فروردینی پر از افکار خاص!

I come back... forever

قرارداد سلفیه!!!

دختره یهویی وسط صحبتهاش با یکی جوش آورد و دم پله های سلف دانشگاه میخواست مقنعه ش رو دربیاره! هی داد میزد و حرف میزد!!! داد میزدا؟! داد هم نه!

دااااااااااااااااااااد!!

گوش کردم بین حرفاش اینا رو فهمیدم: "من آزادی مطلق میخوام! دوست دارم هر کاری که دلم خواست بکنم! هر جور دلم خواست زندگی کنم! هر رنگی دلم خواست! هر مدل لباسی دلم خواست! اصلا دلم میخواد همینجا مقنعه م رو در بیارم! (یهویی درآورد!) دوست دارم همینجا هر کاری دلم خواست بکنم! بسه دیگه! چرا نمیذارین آزاد باشم؟؟"

بعد زد زیر گریه! البته خیلی کم! هیشکی جرات نمیکرد نزدیکش بشه! حتی دخترا! رفتم جلو! سلام کردم! جوابم رو نداد! مقنعه ش رو از روی زمین برداشتم و دادم بهش و گفتم: "میدونم خیلی زمان خوبی واسه حرف زدن نیست! ولی چند تا سوال میپرسم، اگه منطقی نبود، من خودم همینجا همه لباسهام رو در میارم!"

چشاش گرد شد! سرش رو آورد بالا و من رو نگاه کرد!

من، یه لباس نخی و سفید بلند و یقه گرد تنم بود(از این سه دکمه ها) و شلوار کرم روشن کتون با کفشای پارچه ای قهوه ای!

گفت: "اگه لباساتو در نیاوردی چی؟" گفتم: "جلوی همه تف کن تو صورتم! منتها قبلش مقنعه ت رو سرت کن! تا بتونم باهات حرف بزنم! اینجوری نمیتونم!"

انگار یه فرصت مناسب گیر آورده باشه واسه خالی کردن دق و دلیش، بلند شد و مقنعه ش رو سریع سرش کرد!

توی این فاصله بچه های حراست اومدن و دیدن من وایستادم روبروش اونا جلو نیومدن... دور تا دورمون پر شده بود از بچه های دانشکده های مختلف!

گفت: "خب؟ شروع کن!" گفتم: "من این قول رو دادم که همه لباسامو دربیارم! ولی اگه حرفم منطقی بود چی؟!"

گفت: "تو بگو؟" گفتم: "تا هر وقتی که توی این دانشگاهی، کسی حتی یه لاخ موی تو رو نبینه!" گفت: "قبول" و دستش رو آورد جلو تا دست بده!

گفتم: "مینویسیم که احتیاجی به دست دادن هم نباشه!" گفت: "قبول!" و یکی از بچه ها سریعا نوشت قرارداد رو و هر دو مون با چهار تا شاهد امضا کردیم و اسمش رو گذاشتیم **قرارداد سلفیه!**"

بهش گفتم: "فرض کن توی یه اتاق تنها هستی! و اتاق مال خودته! خب؟ و توی این اتاق، آزادی مطلق داری! رنگ دیوار رو چه رنگی میکنی؟"

گفت: "همه ش رو صورتی میکنم!" گفتم: "حالا من هم میام و ساکن این اتاق میشم! و اتاق میشه مال هر دوی ما! و همه دیوار رو به سلیقه خودم سبزش میکنم! تو صدات در نمیاد؟ به من گیر نمیدی؟"

گفت: "معلومه گیر میدم! نمیذارم رنگ کنی! چون باید صورتی باشه دیوارا!" گفتم: "خب اون اتاق مال منم هست! منم حق دارم هر رنگی دلم میخواد بزنم به در و دیوار"

گفت: "خب تو نصفه خودت رو سبز کن منم نصفه خودم رو صورتی!"

گفتم: "آهان! پس اینجا ما یه مرزی داریم بین صورتی و سبز که وسط اتاقه درسته؟" گفت: "آره" گفتم خب حالا حسین، رفیقم، اونم میاد توی همین اتاق و میشیم سه نفر، و اون از رنگ آبی خوشش میاد! حالا تکلیف چیه؟"

گفت: "خب اتاق رو تقسیم بر سه میکنیم! و سه تا رنگ مختلف میزنیم!" گفتم: "پس با این حساب تو توی رنگ زدن در و دیوار اتاق، دیگه نمیتونی سلیقه ای عمل کنی درسته؟"

گفت: "آره" گفتم: "نمونه بزرگ این اتاق، این دنیاست! اگه قرار بود هر کسی توی این دنیا آزادی مطلق داشته باشه که مردم باید همه همدیگه رو میکشتن تا یک نفر بالاخره بمونه تا معنی بده آزادی مطلق! و الا اگه یه نفر شد دو نفر، دیگه چیزی به اسم آزادی مطلق وجود نداره! چه برسه به الان که چند میلیاردیم! یعنی تقابل آزادی های مردم، ایجاد مرز میکنه و مرز، یعنی پایان مطلق بودن! قبوله؟"

سرش رو انداخت پایین و فکر کرد و زیر لب گفت: "قبوله!" گفتم: "یه سوال! من میتونم توی یه اتاق عمل جراحی قلب باز با لباس خودم برم؟ یا باید اونجا لباس مخصوص بپوشم و مواظب کارام باشم؟"

گفت: "معلومه دیگه باید طبق قانون اونجا عمل کنی! هر جایی یه قانونی داره!" گفتم: "صرف نظر از رد شدن چیزی به نام آزادی مطلق، دانشگاه هم یه جاییه که قانون مخصوص خودش رو داره دیگه... درسته؟"

دوباره سرش رو انداخت پایین و زیر لب گفت: "درسته!" گفتم: "نمونه بزرگ دانشگاه به عنوان یه جای خاص که یه قانون خاص داره، کشورمون ایرانه! و صرف نظر از دین و دستوراتش! به عنوان یه جای خاص، قانون خاص خودش رو داره! درسته؟"

این بار خیلی آروم تر گفت: "درسته!"

گفتم: "میبینی؟ اگه من توی یه اتاق عمل، دوست دارم با لباس خودم باشم، باید اتاق عمل رو ترک کنم! چون طبق گفته خودت، هر جایی قانون خاص خودش رو داره! و همینطور اگه توی ایران بخوام مقنعه م رو دربیارم، باید از ایران برم بیرون!! چون ایران، قوانین خاص خودش رو داره!"

چیزی نگفت!

گفتم: "خانم رحیمی، خدا هم به عنوان خالق ما همین رو به ما گفته!"

"گفته تو اگه جایی رو پیدا کردی که جزو املاک و دارایی های من نبود، و جایی رو پیدا کردی که از دید من پنهان بود، و جایی رو پیدا کردی که دست من بهت نمیرسید، برو هر کاری که دوست داری بکن! ولی تا وقتی در محضر من هستی و زیر نظر من، باید به قانونی که من میگم عمل کنی! و خب البته همه عالَم، محضر خداست! و حجاب هم دستور خدا!"

"اگه جایی رو پیدا کردی که تونستی از دست منه خدا فرار کنی و دیگه بنده م نباشی و منم نبینمت و صدات رو نشنوم، مقنعه ت که سهله، کلا برو خودتو آتیش بزن! ولی تا وقتی بنده منی و من خدای تو ام، جوری باش که من میگم..."

دیگه هیچی نمیگفت! فقط سکوت بود و فکر... گفتم: "هر وقت دوست داشتی بیا بهت بگم دایره حکومت خدا، از کجا تا کجاست..."

....

نه تنها تا وقتی دانشجوی دانشگاه ما بود، که حتی چند وقت پیش هم که توی خیابون دیدمش، حجابش کامل کامل بود... منو دید و با اشاره دست از دور اشاره کرد بالای سرش و با اشاره گفت: "خدا اون بالا داره منو میبینه!" بعد دست زد به مقنعه ش و خندید و رفت...





طبقه بندی: نوشته های دیگران، واقعیت ها،
[ پنجشنبه 4 مهر 1392 ] [ 19:02 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه