یه فروردینی پر از افکار خاص!

I come back... forever

حسرت

بدترین حسرتی که در زندگی میخوریم

از کارهای خطایی که مرتکب شده ایم ، نیست …

بلکه از این است که…

چرا کارهای درست را برای کسی که لیاقتش را نداشته

انجام داده ایم...




طبقه بندی: واقعیت ها،
[ یکشنبه 7 مهر 1392 ] [ 17:04 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

عادت
وقتی همه چیز خوبه میترسم!
ما به لنگیدن یک جای کار عادت داریم...


[ جمعه 5 مهر 1392 ] [ 18:54 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

به سلامتیه همه پدرااااااااااا


دخـــــتر که باشی میدونی

اولین عشق زندگیت پــــــــــدرته...


دخـــــتر که باشی میدونی

محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پــــــــــدرته....

دخـــــتر که باشی میدونی

مردانه ترین دستی که میتونی

تو دستات بگیری و بعدش دیگه از هیچی نترسی

دستای مهربون و گرم پــــــــــدرته....

دخـــــتر که باشی میدونی

همه دنیا پــــــــــدرته...

دخـــــتر که باشی میدونی

هر جای دنیا که باشی ،

چه کنارت باشه یا نباشه قویترین فرشته نگهبان زندگیت

پــــــــــدرته.....

به سلامتیه همه پدرااااااااااا




طبقه بندی: واقعیت ها، نوشته های دیگران،
[ جمعه 5 مهر 1392 ] [ 18:48 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

چندمین روز ماه متولد شده اید؟؟!!




طبقه بندی:
[ جمعه 5 مهر 1392 ] [ 18:47 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

دخــــترک...
شیـوَن نکــن دخــــترک!!!!!!
جـــیغ که میپوشی و به خیابـــان می آیی ,
بایدانتـــظار ِ شاخ ِ گاومیش های وحشـــی خیابانی را داشـــته باشی......




طبقه بندی: واقعیت ها،
[ جمعه 5 مهر 1392 ] [ 17:33 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

مرده پرست


پدرم وقتی مرد، همه ی خیابونها چراغونی  بود. ماشین ها بوق می زدند و از خیابونها می گذشتند. مردم ، شادی می کردند و به هم شیرینی می دادند. هر کسی از کنار پدرم رد می شد، سکه ای به طرف او می انداخت. من گریه می کردم ، دور و بر پدرم پر از پول بود
ناگهان پدرم از جایش بلند شد تعجب  کرد؛ همه ی سکه ها را جمع کرد و گفت" می بینی پسر! مردم مرده ی مرا بیش تر از زنده ام دوست دارند.
امشب ، یک شام حسابی می خوریم؛ گوشه ی خیابون نمی خوابیم؛ مثل آدم زنده ها زندگی می کنیم؛
"از آن روز ، پدرم هفته ای دو سه بار می مرد و من بالای سرش زار زار گریه می کردم. اما یک دفعه ، پدرم راست راستی مرد و دیگر از جایش بلند نشد
....تنها ارثی که از پدرم به من رسید مردن و زنده شدن است آن هم هفته ای چند بار!! خیلی سخت است خیلی!!!!!
"در حیرتم از مرام این  مردم  مرده  پرست"
...........
این طایفه ی مرده خور مرده پرست
تا هست عزیزشان ، کشندش ز جفا
تا مرد ، به عزت ببرندش سر دست !




طبقه بندی: واقعیت ها،
[ پنجشنبه 4 مهر 1392 ] [ 20:49 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

مـــَــرد...

17746168536285437099.jpg

مـــَــرد...

اونایی بودن که واسه خاطر حفظ ناموس مردم رفتن جنگ

نه اونائیکه سر ناموس مردم در جنگند

کسانی که از تمام هست و نیستشون گذشتن!

یه عده زیر زنجیر تانک با بدن های له شده...

یه عده هم روی مین فسفری ذره ذره آب میشدند حتی جیک هم نمیزدن تا عملیات لو نره و سایر همرزماشون شهید نشن! و فقط بوی گوشت کباب شده بود که...

یادمون نره کی بودیم
یادمون نره کی هستیم
یادمون نره چرا هستیم

و در آخر یادمون نره خیلی خون ها ریخته شد تا من و تو توی آرامش باشیم

♥ شادی روح شهدای عزیزمون صلوات ♥




طبقه بندی: واقعیت ها،
[ پنجشنبه 4 مهر 1392 ] [ 19:06 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

قرارداد سلفیه!!!

دختره یهویی وسط صحبتهاش با یکی جوش آورد و دم پله های سلف دانشگاه میخواست مقنعه ش رو دربیاره! هی داد میزد و حرف میزد!!! داد میزدا؟! داد هم نه!

دااااااااااااااااااااد!!

گوش کردم بین حرفاش اینا رو فهمیدم: "من آزادی مطلق میخوام! دوست دارم هر کاری که دلم خواست بکنم! هر جور دلم خواست زندگی کنم! هر رنگی دلم خواست! هر مدل لباسی دلم خواست! اصلا دلم میخواد همینجا مقنعه م رو در بیارم! (یهویی درآورد!) دوست دارم همینجا هر کاری دلم خواست بکنم! بسه دیگه! چرا نمیذارین آزاد باشم؟؟"

بعد زد زیر گریه! البته خیلی کم! هیشکی جرات نمیکرد نزدیکش بشه! حتی دخترا! رفتم جلو! سلام کردم! جوابم رو نداد! مقنعه ش رو از روی زمین برداشتم و دادم بهش و گفتم: "میدونم خیلی زمان خوبی واسه حرف زدن نیست! ولی چند تا سوال میپرسم، اگه منطقی نبود، من خودم همینجا همه لباسهام رو در میارم!"

چشاش گرد شد! سرش رو آورد بالا و من رو نگاه کرد!

من، یه لباس نخی و سفید بلند و یقه گرد تنم بود(از این سه دکمه ها) و شلوار کرم روشن کتون با کفشای پارچه ای قهوه ای!

گفت: "اگه لباساتو در نیاوردی چی؟" گفتم: "جلوی همه تف کن تو صورتم! منتها قبلش مقنعه ت رو سرت کن! تا بتونم باهات حرف بزنم! اینجوری نمیتونم!"

انگار یه فرصت مناسب گیر آورده باشه واسه خالی کردن دق و دلیش، بلند شد و مقنعه ش رو سریع سرش کرد!

توی این فاصله بچه های حراست اومدن و دیدن من وایستادم روبروش اونا جلو نیومدن... دور تا دورمون پر شده بود از بچه های دانشکده های مختلف!

گفت: "خب؟ شروع کن!" گفتم: "من این قول رو دادم که همه لباسامو دربیارم! ولی اگه حرفم منطقی بود چی؟!"

گفت: "تو بگو؟" گفتم: "تا هر وقتی که توی این دانشگاهی، کسی حتی یه لاخ موی تو رو نبینه!" گفت: "قبول" و دستش رو آورد جلو تا دست بده!

گفتم: "مینویسیم که احتیاجی به دست دادن هم نباشه!" گفت: "قبول!" و یکی از بچه ها سریعا نوشت قرارداد رو و هر دو مون با چهار تا شاهد امضا کردیم و اسمش رو گذاشتیم **قرارداد سلفیه!**"

بهش گفتم: "فرض کن توی یه اتاق تنها هستی! و اتاق مال خودته! خب؟ و توی این اتاق، آزادی مطلق داری! رنگ دیوار رو چه رنگی میکنی؟"

گفت: "همه ش رو صورتی میکنم!" گفتم: "حالا من هم میام و ساکن این اتاق میشم! و اتاق میشه مال هر دوی ما! و همه دیوار رو به سلیقه خودم سبزش میکنم! تو صدات در نمیاد؟ به من گیر نمیدی؟"

گفت: "معلومه گیر میدم! نمیذارم رنگ کنی! چون باید صورتی باشه دیوارا!" گفتم: "خب اون اتاق مال منم هست! منم حق دارم هر رنگی دلم میخواد بزنم به در و دیوار"

گفت: "خب تو نصفه خودت رو سبز کن منم نصفه خودم رو صورتی!"

گفتم: "آهان! پس اینجا ما یه مرزی داریم بین صورتی و سبز که وسط اتاقه درسته؟" گفت: "آره" گفتم خب حالا حسین، رفیقم، اونم میاد توی همین اتاق و میشیم سه نفر، و اون از رنگ آبی خوشش میاد! حالا تکلیف چیه؟"

گفت: "خب اتاق رو تقسیم بر سه میکنیم! و سه تا رنگ مختلف میزنیم!" گفتم: "پس با این حساب تو توی رنگ زدن در و دیوار اتاق، دیگه نمیتونی سلیقه ای عمل کنی درسته؟"

گفت: "آره" گفتم: "نمونه بزرگ این اتاق، این دنیاست! اگه قرار بود هر کسی توی این دنیا آزادی مطلق داشته باشه که مردم باید همه همدیگه رو میکشتن تا یک نفر بالاخره بمونه تا معنی بده آزادی مطلق! و الا اگه یه نفر شد دو نفر، دیگه چیزی به اسم آزادی مطلق وجود نداره! چه برسه به الان که چند میلیاردیم! یعنی تقابل آزادی های مردم، ایجاد مرز میکنه و مرز، یعنی پایان مطلق بودن! قبوله؟"

سرش رو انداخت پایین و فکر کرد و زیر لب گفت: "قبوله!" گفتم: "یه سوال! من میتونم توی یه اتاق عمل جراحی قلب باز با لباس خودم برم؟ یا باید اونجا لباس مخصوص بپوشم و مواظب کارام باشم؟"

گفت: "معلومه دیگه باید طبق قانون اونجا عمل کنی! هر جایی یه قانونی داره!" گفتم: "صرف نظر از رد شدن چیزی به نام آزادی مطلق، دانشگاه هم یه جاییه که قانون مخصوص خودش رو داره دیگه... درسته؟"

دوباره سرش رو انداخت پایین و زیر لب گفت: "درسته!" گفتم: "نمونه بزرگ دانشگاه به عنوان یه جای خاص که یه قانون خاص داره، کشورمون ایرانه! و صرف نظر از دین و دستوراتش! به عنوان یه جای خاص، قانون خاص خودش رو داره! درسته؟"

این بار خیلی آروم تر گفت: "درسته!"

گفتم: "میبینی؟ اگه من توی یه اتاق عمل، دوست دارم با لباس خودم باشم، باید اتاق عمل رو ترک کنم! چون طبق گفته خودت، هر جایی قانون خاص خودش رو داره! و همینطور اگه توی ایران بخوام مقنعه م رو دربیارم، باید از ایران برم بیرون!! چون ایران، قوانین خاص خودش رو داره!"

چیزی نگفت!

گفتم: "خانم رحیمی، خدا هم به عنوان خالق ما همین رو به ما گفته!"

"گفته تو اگه جایی رو پیدا کردی که جزو املاک و دارایی های من نبود، و جایی رو پیدا کردی که از دید من پنهان بود، و جایی رو پیدا کردی که دست من بهت نمیرسید، برو هر کاری که دوست داری بکن! ولی تا وقتی در محضر من هستی و زیر نظر من، باید به قانونی که من میگم عمل کنی! و خب البته همه عالَم، محضر خداست! و حجاب هم دستور خدا!"

"اگه جایی رو پیدا کردی که تونستی از دست منه خدا فرار کنی و دیگه بنده م نباشی و منم نبینمت و صدات رو نشنوم، مقنعه ت که سهله، کلا برو خودتو آتیش بزن! ولی تا وقتی بنده منی و من خدای تو ام، جوری باش که من میگم..."

دیگه هیچی نمیگفت! فقط سکوت بود و فکر... گفتم: "هر وقت دوست داشتی بیا بهت بگم دایره حکومت خدا، از کجا تا کجاست..."

....

نه تنها تا وقتی دانشجوی دانشگاه ما بود، که حتی چند وقت پیش هم که توی خیابون دیدمش، حجابش کامل کامل بود... منو دید و با اشاره دست از دور اشاره کرد بالای سرش و با اشاره گفت: "خدا اون بالا داره منو میبینه!" بعد دست زد به مقنعه ش و خندید و رفت...





طبقه بندی: نوشته های دیگران، واقعیت ها،
[ پنجشنبه 4 مهر 1392 ] [ 19:02 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

یا امام زمان ....
[ پنجشنبه 4 مهر 1392 ] [ 18:40 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

غیرت
گفت: که چی؟؟؟ هی جانباز جانباز شهید شهید!!
میخواستن نرن! کسی مجبورشون نکرده بود که!!!
گفتم: چرا اتفاقا!!
مجبورشون می کرد!!
گفت: کی؟؟؟!!!
گفتم: همون که تو نداریش!!
گفت:من ندارم؟؟!! چی رو؟؟؟!!
گفتم:" غیرت"




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ پنجشنبه 4 مهر 1392 ] [ 13:21 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

گذشته من


[ چهارشنبه 3 مهر 1392 ] [ 20:46 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

این سوی شیشه
برف پاک کن خاطرات بیهوده جان می کند

یاد تو این سوی شیشه است...


[ چهارشنبه 3 مهر 1392 ] [ 17:35 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

از صبح كه بیــرون میرفت...

%D8%A8%DB%8C_%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8%DB

از صبح كه بیــرون میرفت
تا شب هر چه داشت ، می فــروخت.
مشتریهایش هم همه راضــی بودند.
همه را حــراج می كرد؛
ایمــان
عفــاف
حجــاب
متانــت
و نجابــت را.
همه و همه را ...


روزگاری شهر ما ویران نبود !
دین فروشی اینقدر ارزان نبود !
صحبت از موسیقی و عرفان نبود!
هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود!
دختران را بی حجابی ننگ بود !
رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود !
حکم او را عالمی تسلیم بود ....
اینک اما ...
پشت پا بر دین زدن آزادگی است !
حرف حق گفتن عقب افتادگی است !
آخر ای پرده نشین فاطمه (س) !!!
کی رسی برداد دین فاطمه (س) ؟! 


00485236738000412635.gif




طبقه بندی: واقعیت ها،
[ چهارشنبه 3 مهر 1392 ] [ 17:27 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

فقط یک سوزن!
خدایاشبیه بادکنکی شده ام
ازبغضهایی که به اجبار فرو داده ام...
التماست میکنم...
فقط یک سوزن!
تکه تکه شدنم باخودم..




طبقه بندی: نوشته های دیگران،
[ دوشنبه 1 مهر 1392 ] [ 20:42 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد

توبه نصوح

آیا داستان مردی را که در حمام زنانه کار می کرد را شنیده اید؟

مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت.

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.

گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.

از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.

نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.

نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟

عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.

وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.

رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مامورین چون این سخن را به شاه رساندند  شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.

نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.

گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند... 

***********

یا ایّها الَّذینَ آمَنوا تُوبُوا اِلَى اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً؛ اى كسانى كه ایمان آورده‌اید توبه حقیقى و خالص كنید.

قُل یا عِبادِىَ الَّذینَ اسرفُوا على اَنفُسهِم لا تَقْنطوا مِن رَحمَة الله إنّ الله یَغفرُ الذُّنوبَ جَمیعاً إنَّه هو الغَفورُ الرّحیم؛ بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‌اید، از رحمت خداوند نومید نشوید كه خدا همه گناهان را مى‌آمرزد و او بسیار بخشنده و مهربان است.





طبقه بندی: واقعیت ها،
[ دوشنبه 1 مهر 1392 ] [ 19:32 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

عکس دیدنی از نماز جماعت مدافعان حرم
این تصویر با سرعت در حال رد و بدل شدن در صفحات سایت های اجتماعی است و تاکنون بیش از یک میلیون بار منتشر و مورد بازدید قرار گرفته است.
به گزارش شیعه آنلاین، این تصویر، مدافعان حرم حضرت زینب کبری سلام الله علیها که گردان "حضرت أبوالفضل العباس" و "ذوالفقار" تشکیل داده اند، را نشان می دهد.

همان طور که دیده می شود، در این تصویر مدافعان حرم در حال برگزاری نماز جماعت هستند. نظمی که در نماز خواندن این نیروها وجود دارد، توجه کاربران اینترنتی را به خود جذب کرده و موجب شده که این تصویر یکی از پر مخاطب ترین تصاویر فضای مجازی جهان عرب در 24 ساعت گذشته باشد.

این تصویر با سرعت در حال رد و بدل شدن در صفحات سایت های اجتماعی است و تاکنون بیش از یک میلیون بار منتشر و مورد بازدید قرار گرفته است.
 
برای سلامتی همه مدافعان حرم صلوات




طبقه بندی: از هر دری سخنی!، واقعیت ها،
[ دوشنبه 1 مهر 1392 ] [ 19:19 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

زندگی
دستم
به تو که نمی رسد،
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم …
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای !!
از بس که خالــی ام از تو …
از بس که تو را کـم دارم …
آخر مگرکاغذ هم،
زندگی می شود....


[ دوشنبه 1 مهر 1392 ] [ 19:18 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

ﭼﻪ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﺗﻠﺨﯽ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ... 
ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻻﯾﻠﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ... 
ﻭ ﺑﻪ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﺁﺭاﻡ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ... 
ﭼﻪ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﺗﻠﺨﯽ...


[ دوشنبه 1 مهر 1392 ] [ 19:17 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

قضاوت
هر پرهــــــیزکار گذشـــــــته ای دارد
و هر گناهکار آینده ای
پس ، قضــــــــاوت نکن . . .




طبقه بندی: واقعیت ها،
[ دوشنبه 1 مهر 1392 ] [ 19:16 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

جوان خوش اخلاق




طبقه بندی: واقعیت ها،
[ چهارشنبه 20 شهریور 1392 ] [ 23:02 ] [ Mr.eC ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 30 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic